صفحات

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

ترس

نا امیدانه تلاش می کنم نادیده بگیرم زخم هایی را که روزگار آرام آرام دارد حک می کند بر تن زودرنج تو. تو که تنها تکیه گاه، تنها روزنه امید هستی برایم که می خواهم تا ابد به آن مومن بمانم. آری عزیزترینم، یاور ترینم، هضم بزرگی این اندوه برای من هم، درست اندازه خودت، دشوار است.
نمی دانی غم دیدن چشم هایت وقتی می آیی ونمناک می شوند چه می کند با روح پریشانم. آه ... اگر می دانستی هر روز که می آیی و نگاهم می افتد به موهایت، که سفید تر از دیروز شده، که می بینیم دو سال است برای بالا رفتن از پله ها دستت به طرف زانوهایت می رود، که می بینم چروک های پیشانی ات زیاد و زیاد تر می شوند و تو، که هر روز خسته تری از دیروز، که می بینم قهرمان مهربان التیام کابوس های کودکی ، دارد روز به روز پیش چشم خودم، پیرتر و افتاده تر می شود. آه .. دلم چه می گیرد! اگر می دانستی اینرا که چه مایوس وار دیر زمانی است دلم می خواهد یک روز، همه این پرده های متعدد را، که من و تو در این سالهای دراز بر پنجره های اتاق های دیوار به دیوار رابطه مان آویخته بودیم، کنار بزنم، در آغوشت آرام بگیرم و یک بار برای همیشه به تو بگویم که چقدر دوستت دارم: بیشتر از هر کس دیگر و هر چیز دیگر در این دنیا و برایم با ارزش تری از همه، و چقدر عاجزانه به بودنت و ماندت تا همیشه محتاجم و محتاج می مانم؛ ولی لال می شوم و نمی گویم. و نمی دانی چه زجر بزرگی است برایم مروز آن همه تلخی، که سطر سطر همه برگ های دفتر خاطرات را خط خطی کرده، که گویی تمام سهم تو ازعدالت بودند و من که بیشرمانه بر آن افزودم. التماس می کنم! بیش از این نخواه تا غرق شوم در این اقیانوس سیاه احساس تلخ پشیمانی که هر شب و هر روز و هر لحظه با من است. باش و آنقدر به من فرصت بده تا همه بدی های خودم را و دیگران را برایت جبران کنم.

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

یکی شبیه تو

چقدر شبیه توست
که همیشه می خندیدی
و مثل همیشه
وقتی می آید
من و او، تنهای تنها
حتی بدون تو
ساعت ها خیره می شویم به چشم های هم
بعد رشته ها می آیند و به هم وصل مان می کنند
آنوقت دیگر نه می ترسم، نه غریبی می کنم
مثل خودت می شود برایم
یکی که می شویم
گویی نشانی از خانه ات به من داده باشند
و چه کیفی دارد آغوش همیشه بازش برای وسوسه های سیر نشدنی من
نه مثل تو که حالا دیگر انگار کم نداریش
وقتی می آید
انگار از سال ها پیش
نه چیزی عوض شده
نه این همه وقت گذشته است
و این چقدر خوب است
و او که می آید همیشه خوب است
و چقدر این را که می دانم همیشه با من می ماند را دوست دارم
آه! مثل آن روزها

۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

گلایه

در این سخت ترین روزها، «تنها ترینم».

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

سفر به لحظه هایی که دوراند

در تاریکی شب همه توی اتاقی هستیم و در حالی که چراغ ها خاموش اند، من و همه آنهایی که دوستش دارم دور هم جمع شده ایم. همه خواب هستند و ما با وجود اینکه دلهره داریم مبادا کسی از شنیدن سروصدا های ما بیدار شود، همچنان مشغول به شیطنت های کودک وارمان هستیم. همه هستند. حتی ساحل هم هست! صحبت هایمان که ته می کشد به پیشنهاد من شروع به بازی پوکر می کنیم. همان شوق و شور را دارم که همیشه موقع شروع بازی داشته ام. مخلوطی از هیجان و لذتی بی پایان. 
***
همه دوستانم توی یک اتاق جمع شده اند . وارد اتاق که می شوم می بینم کسی روی زمین دراز کشیده. با ریش نتراشیده و اندامی فربه و صورتی مملو از معصومیتی کودکانه. رویش ملحفه ای افتاده.چیزی شبیه یک گوشی تلفن قدیمی که به یک گوشش چسبیده و آن را با دست هایش نگاه داشته است. بچه ها به سبک اجرای سرودهای کودکانه دبستان دسته جمعی شروع به خواندن ترانه ای می کنند. محو ترانه بچه هاشده ام. ناگهان می فهمم فردی که روی زمین دراز کشیده، مرده است.  ترانه ای که بچه ها می خوانند موسیقی ای است که مرد عمری در آن اتاق، در دنج تنهایی اش به آن گوش می داده و حال انگار مرثیه ایست بر نبودنش. دوباره به چهره اش نگاه می کنم. با یک گوشی در دست و با معصومیتی کودکانه، به یک سو دراز کشیده، با چشمهایی بسته که دیگر هیچ وقت باز نخواهند شد. می زنم زیر گریه. انگار تازه او را شناخته ام. بی تفاوتی در چهره بقیه ملموس است: «دیوانه ای از جمع دیوانگان کم شده».  یاد پاکی نگاه هایش می افتم. معصومیتی که در طول عمرش کمتر سعی کردم قدر دانشان باشم. باران اشک هایم صورتم را کاملا خیس کرده است... بچه ها هنوز دارند ترانه می خوانند.

۱۳۸۹ شهریور ۱۲, جمعه

روزهای بی ستاره

منتظر یک خبر خوبم. زندگی هم بصورت انگل وار می گذرد. از خودم خسته شده ام. از همه چیز و یک حسی درونم مدام دارد می گوید خیلی با آدمیزاد فاصله گرفته ام. و می گوید ایندفعه کاملا با قبل تر ها فرق می کند، آنقدر فاصله زیاد شده که جبرانش ممکن نیست. خودم ولی نمی دانم. وضعم خراب است و باید درست شود ولی چطوری اش را و کی و کجایش را نمی دانم. دلم می خواست با تمام وجود به یک معجزه اعتقاد داشتم. دارم فکر می کنم که چقدر صبر؟ و تا کی؟ و چرا اصلا باید امید داشت که با صبر کردن آن چیزی که می خواهم اتفاق می افتد؟
سیگار خسته ام کرده. آنقدر می کشم که دیگر نمی توانم وجودم را بدون سیگار تعریف کنم.همه جا و هر لحظه با من است. 

این هم سهمیه ماه سپتامبر.. تا بعد ها

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

یک شب که با بقیه شبها فرق می کرد

اولی می رود. دومی هم همینطور.سومی هم. و بالاخره یک روز نوبت شخصی می رسد که به خیالت رفتنش محال است. زندگی بدون او؟ هه! حرفش را هم نزن.
آخر مگر می شود کسی که فقط با بودنش است که زندگی ات معنی می گیرد، کسی که جوشش زندگی ات فقط به خاطر حضور او است برود؟ نه! زندگی اینقدر ها هم بی رحم نیست!
او می رود. و روزها و ماه ها و سال های بعد، چه ناجوانمرادانه تو می مانی و تو، تو وتنهایی ات، تو و آغوش خالی ای که تمنای یک بار دیگر لمس کردن گرمای تنش را دارد. همان حس سرزدن به مدرسه در تابستان؛ تو بودی و نیمکت های خالی که با نگاه به هر کدام خاطره ای برایت زنده می شد.
زمان که می گذرد به نظر می رسد دوباره شرایط به روال عادی اش بر میگردد. روزها و شب ها بدون حضور او می گذرند. به خودت می گویی آنقدر ها هم سخت نبود. دیگر فکر می کنی فراموش کرده ای همه چیز و همه کس را : با تنهاییت خو گرفته ای. سنگ شده ای.
بعد از گذشت سالهای زیاد در یکی از شب ها.. شبیه همه آن شبهای دیگر که بدون حضورش- بدون داشتن احساسی از نبودنش- سر روی بالشت گذاشته ای، می آید. و چه شور انگیز می آید! گیرم که رویا باشد. گیرم که او دیگرمال تو نیست، گیرم مدت هاست راه زندگی اش از تو جدا است. گیرم سال هاست شب ها با دیگری می خوابد. چه فرقی می کند؟  هنوز هم همان است که بود. من هم.
می بینی همه چیزهنوز تازه است. بکر بکر مثل همان روز هایی که بود. لبخند هایش واقعی است. هنوز هم حضورش برایت تکیه گاهی است محکم و گویی تا ابد پابرجا. یک باره همه بدبختی هایی را که در نبودش کشیده ای فراموش می کنی، دوباره انگار حسی به تو می گوید از ابتدای خلقت گوشه ای اززندگی نیز برای تو در نظر گرفته شده است. و وجود داری. حتی برای چند لحظه کوتاه. به کوتاهی دیدن یک رویا..
.
.
شب عشق زیباترین شب دنیاست
امشب تو ای و من
و هزار ستاره

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

زمان که از دست می رود

حالا باز برای مرض هایی که هر روز در من کشف می کنی مدیتیشن تجویز کن
من که خودم دردم را می دانم
چاره اش را هم
...
فقط افسوس می خورم برای زمان
که از دست می رود

۱۳۸۹ تیر ۸, سه‌شنبه

در سرزمین رویاهایم رویا می بافم


شب
سکوت
سرزمین جادویی من
سرزمینی که در آن آپارتمان و بزرگراه نمی بینی
ساکنانش ناشناخته اند ولی نه از جنس آدم های آن دیگر سرزمین،
 سرزمین آشفته
.
.
.
روی سر در ورودی سرزمین جادوییم نوشته ام:

ورود غم اکیدا ممنوع
احساس پوچی ممنوع

و در جایی دیگر:
لطفا در این سرزمین به میزان کافی به همدیگر توجه کنید
.
.
.
شب های پر ستاره
آسمان که با نور این همه ستاره روشن تر از روز می نماید
من
دراز کشیده ام روی علف های نمناک
و می فهمم خنکی مطبوعش را،
که لباسم را نمناک کرده ...
غرق در لذت ابدی تماشای آسمان شب و ستاره هایش
و پشت ستاره ها
 کهشانی به رنگ سیاه و ارغوانی و گاهی رده های نور بنفش در افق دوردست
و تکه سنگ هایی که سایه روشنی دارند
حضورشان احساسی لبریز از امنیت برایم به ارمغان می آورد
و نسیمی که حرکتش را روی دست و بعد روی صورتم حس می کنم

آزادی، آرامش ..
اینجا همه واژه ها به مفهوم اصیل خود تجلی یافته اند
قابل لمس،
و چه دست یافتنی!
.
.
.
ساکنان سرزمین آشفته
لطفا از خواب بیدارم نکنید
من دیگر هیج جا نمی روم
همین جا
در سرزمین رویا هایم می مانم
رویا می بافم

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

سیاه

امروز به این فکر می کردم که مسئله ای مثل نابود شدن «همه ی» رویا های یک انسان، واقعا اهمیتش برای بقیه انسان ها چقدر می تواند باشد؟ مثلا در مقایسه با له شدن یک مورچه زیر پا؟ یا بریده شدن سر یک گوسفند؟ یا پخش شدن یک پشه روی دیوار؟

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

توهمی به اسم زندگی عادلانه

هر آدمی در شرایطی مخصوص به خودش به دنیا می آید و بزرگ می شود. از اول و تا همین چند سال پیش فکر می کردم هر چند این شرایط توانایی این را دارد که روی فرد تاثیر بگذارد ولی هر کسی بخواهد می تواند با نیرو و اراده خودش تاثیر این شرایط را خنثی کند و هر آینده ای مطلوبی که خودش می خواهد را برای خود تعیین می کند. این طرز فکر شاید به علت اعتقاد درونی من به وجود عدالت و زندگی عادلانه بود. شرایطی که در آن رشد کردم هیچ وقت نرمال و مثل آدم های دور و برم نبود. همیشه احساس می کردم برآیند شرایطی که در زندگیم وجود دارد در جهتی است که می خواهد مرا از هدف هایم دور کند. به همین خاطر هم همیشه سعی می کردم با موضع گرفتن بر علیه تاثیرات بد و تلاش به حرکت در جهت عکس آن، این شرایط را خنثی کنم و آینده خودم را طوری بسازم که خودم می خواهم، مستقل از هر آن چیزی که محیط تحمیل می کند، و در نهایت چیزی بشوم که خودم می خواهم نه آنکه روزگار می خواهد. همیشه هم امید داشتم که اینطوری خواهم توانست در آینده انسان موفقی باشم؛ مثلِ و یا حتی بهتر از همه آنهایی که شرایط بد من را نداشته اند. همیشه فکر می کردم انسان این توانایی را دارد که موفقیت را با دست های خود و بدون کمک شرایط بدست بیاورد، و تازه این مقابله با این شرایط را تمرینی می دانستم که با روبرو شدن با آنها می شود تجربه کسب کرد و با کمک آنها به سمت تکامل و پیشرفت قدم برداشت.
حالا با گذشت این همه سال دارم به این نتیجه می رسم که با اینکه روشی که پیش گرفته بودم مطلقا اشتباه نبوده - و شاید بشود گفت راهی غیر از آنچه کرده ام نداشتم - با این حال شرایطی که هر کسی توی آن رشد می کند به هر صورت در زندگی هر انسانی تاثیر خودش را می گذارد. من همیشه همه سعی و توانم را روی مقابله با شرایط بد گذاشته ام و در نتیجه و به هر حال با آدمی که در شرایط مطلوب رشد کرده این فرق را دارم که او هم مثل من همانقدر انرژی داشته که می توانسته از آن در جهت تلاش برای بهتر شدن وضعیتش از آن چیزی که بوده استقاده کند. فرض کنید 1000 نفر با هم بخواهند با هم مسابقه دو بدهند، در حالی که یک سری می توانند با سوت داور و بدون هیچ مشکلی می تواند مسابقه را شروع کند ولی عده ای باید اول چندین طناب را از دور پاهای خود باز کرده و بعد شروع به دویدن کنند.
و دقیقا به همین علت است که می گویم این دنیا عادلانه نیست. صرف اینکه چیزی دلخواه ما باشد و به آن علاقه داشته باشیم دلیل بر وجود آن چیز در دنیای بیرونی ما نیست. این برای من که سالها به وجود عدالت در زندگی اعتقاد داشتم و با توهم به عادلانه بودن زندگی تلاش می کردم کمی ناراحت کننده است. خارجی ها اصطلاحی دارند به اسم "?who cares" . سوالی است که معمولا جوابی ندارد. یعنی جواب این سوال آنقدر بدیهی است که جواب دادن به آن مسخره به نظر می آید: "nobody". یک شب دو نفر تصمیم می گیرند باهم بروند زیر پتو و تو را بوجود آورند و در این میان اصولا کسی به نظر تو اهمیت نمی دهد که می خواهی یا نه. بعد هم در شرایط ناتوانی مطلق که شروع به رشد می کنی و دست و پا می زنی برای زندگی کردن و بزرگ شدن. و کسی اهمیت نمی دهد که تو چه چیزی می خواهی "همینه که هست". و کم کم بزرگ می شوی و انسانی می شوی که نتیجه ی ترکیبی از شرایط ارادی و غیر ارادی است. یعنی می شوی همان چیزی که هستی. در آخر هم قضاوت بر اساس همان چیزی است که می شوی و برای کسی اهمیت ندارد که چه چیز هایی تو را به سمت "تو" بودن هدایت کرده و ایده آل تو از "تو" چه بوده است.
کمی غم انگیز است.. و نا امید کننده."?but who cares"

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

نتوانستن

این "تو می توانی" و " خواستن توانستن است" و " غیر ممکن وجود ندارد" و ... را  که روانشاس و مشاور و معلم و استاد در طول زندگی توی ذهنمان فرو کرده اند باید ریخت توی سطل آشغال. به عینه به خودم ثابت شده که هر کسی مال انجام دادن هر کاری نیست. مثلا؛ بعد از چهار- پنج سال وبلاگ نوشتن به خودم ثابت شده که من آدم نوشتن وبلاگ نیستم. یک پست که می خواهم بنویسم جانم در می آید تا یک درصد شبیه شود آن چیزی که  قصد گفتش را داشته ام وهر خطش را بدون کمتر از دوازده بار ادیت کردن نمی گذارم. تازه این در صورتی است که اصلا بتوانم شروع کنم. خیلی وقتها شده که واقعا چیزی باشد که توی گلویم گیر کرده و با تمام وجود دلم می خواسته که بنویسمش ولی حتی خط اولش را هم نتوانسته ام بنویسم. تازه هر مطلبی را هم که پست می کنم دو روز بعدش که می آیم دوباره بخوانمش وسطیش حالت تهوع می گیرم از افاضاتی که کرده ام. با همه اینها ولی همیشه دلم می خواسته یکی داشته باشم. تا به حال سه، چهار تا وبلاگ داشته ام که توی هر کدام چهار، پنج ماهی نوشته ام و بعد خسته شدم و درش را تخته کرده ام و بعد دوباره بعد از چند وقتی هوس کرده ام که وبلاگ جدیدی درست کنم و به خودم گفته ام که این یکی دیگر فرق می کند! این یکی دیگر همانی می شود که می خواسته ام. روزی هزار تا خواننده و .... دوباره همه چیز از اول!
در کل فقط خواستم به یکی و نصفی خواننده عزیز بگویم که تا مغز استخوان درکت می کنم که در این وبلاگ چه زجری می کشید.و سپاس!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

... آن‌که می‌گوید دوستت دارم

ای کاش عشق را

زبان سخن بود ...




۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

The Persuit of HappYness

"... از همان موقع بود که شروع کردم به فکر کردن در مورد اعلامیه استقلال Thomas Jefferson، بخصوص آن قسمتی که در آن به حق همه ما برای زندگی کردن، آزادی و به دنبال خوشبختی بودن می پرداخت. و  یادم هست که با خود فکر می کردم او چطور می دانسته که باید عبارت «به دنبالِ ..» را آنجا قرار دهد؟ اصلا نکند خوشبختی چیزی باشد که ما فقط می توانیم «به دنبالش» باشیم، بدون اینکه هرگز بتوانیم به آن دست پیدا کنیم؟! .. حالا همه این ها به کنار، جدا از کجا می دانست؟!" 

The Persuit of HappYness

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

عادت نمی شود

اولین و آخرین کسی بودی که گفتی وجودم لبریز از خشم است. گفتی باید آرام شوی . گفتی باید کسی باشد تا ...
حالا که دیگر تو ای نیست. من مانده ام و این سلول های متورم لبریز که دنبال روزنه ایست برای طغیان. دلم شور می زند. می ترسم از آن لحظه ای که این همه آزاد شوند. که می خواهد در برم بگیرند. می خواهند من را به عمق نیودن ببرند.
حیران مانده ام ... چرا جای خالی ات پر شدنی نیست؟ چرا نبودنت، مثل همیشه، مثل همه کس، مثل هر چیز دیگر این دنیایی که آمدند و دو روزی بودند و رفتند، برایم عادت نمی شود؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

اشتباهی

عربده می کشم. فحش میدهم. به تو، به خودم. به ستاره ها. به نامردها. به بی شرفها. به بوزینه های غرق تعفن. سر می کوبم به دیوار .  چیزی هم عوض می شود؟ نه ... یعنی  شک ندارم که نمی شود. بیشعوری،  حماقت،  بی شرفی،  فاضلاب های لجن گرفته ذهنی، همگی بی پایانند ... ولی باز هم بگذار من اشتباهی، منی که نباید می بود و شهوت های یک حرامزاده بی همه چیز پایش را اشتباهی به این دنیا باز کرد، و اشتباهی گذاشت انگل وار بخورد و بخوابد تا برسد به اینجا، این  هیچستان، این سیاه چالی که برای آدم های معمولی هم آخر خط است، چه برسد به من اشتباهی... 
فقط می خواهم گریه کنم. می خواهم به جای تو بر شرف نداشته ات اشک بریزم.
می خواهم یک بار برای همیشه بالا بیاورم روی هر چه که دارم و نداری، می دانم و نمی دانی، می بینم و نمی بینی.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

طنابی به قطرهمه دوست داشتنی های زندگی ام

یک من ریش هپلی وار روی صورتم، شلختگی، زندگی پوچ و بی هدفم، راحت طلبی ام، این همه غرور، این کله ک*خل مآبی مزمن ، درس نخواندن، پیچاندن کلاس ها، جواب ندادن به تلفنها و اس ام اس ها، اینکه قرار می گذارم و نمی روم، اینکه می گویم دلم برایش تنگ شده ولی در واقع حسی ندارم، این همه بی احساسی، اتاق به هم ریخته ای که سال به سال روی تمیزی را به خود نمی بیند، رانندگی تخمی، *ون به *ون سیگار کشیدن، حالت حرف زدنم، طرز فکر کردنم، دیوار های ستبر قلعه تنهایی هایم .. همه اینها که زمانی حال می کردم با بودنشان، که دوستشان داشتم و ارزش های زندگی ام بودند؛ حالا تبدیل شده اند به طناب دار دور گردنم.

پی اس: دوباره ناپرهیزی کردم. دوباره منفی شدم. ببخشید. گ*وه خوردم. تکرار نمی شود.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۰, جمعه

روز بیست و سوم می یک چهارشنبه بود


"بیشتر روزهای سال روزهای بی اهمیتی هستند. آغاز می شوند و به پایان می رسند بی آنکه در این فاصله خاطره ای به یاد ماندنی ساخته شود. بیشتر روزها تاثیری در مسیر کلی یک زندگی ندارند .... روز بیست و سوم می یک چهارشنبه بود."

500 Days of Summer

۱۳۸۹ اردیبهشت ۸, چهارشنبه

In the cold light of the morning

و اینگونه به جذابیت زندگی زمینی، خیلی کم، یعنی دقیفا به اندازه ی  یک  کوو چوو لوو یه ...  کوو چوو لوو یه .. کوو چوو لوو، اضافه شد ...



In cold light of morning while, everyone is yawning,

You're high;

In the cold light of morning the party gets boring, you're high.

As your skin starts to scratch and wave yesterdays action goodbye.



Forget past indiscretions,

And stolen possessions,

You're high;

In the cold light.



In the cold light of morning, while everyone's yawning,

You're high.

In the cold light of morning ,

You're drunk sick from wh**ing and high,

Staring back from the mirrors,

A face that you don't recognise..

It's a loser, a sinner, a c**k in a d**do's disguise,

In the cold light.



Tomorrow,

Tomorrow,

Tomorrow,

As your skin starts to scratch,

And wave yesterdays action goodbye.



Forget past indiscretions,

And stolen possessions,

You're high.

In the cold light of day..



Tomorrow's only a kettle,

Whistle,

Whistle,

Whistle,

Whistle,

Whistle,

Whistle,

Whistle,

Whistle,

whistle,

Away ..



In the cold light of day.

۱۳۸۹ فروردین ۲۶, پنجشنبه

پنج دقیقه

من عصبانی ام یعنی تنها به مدت پنج دقیقه ک* زیادی نگو تا وقتی آرام شدم از کارهای کرده پشیمان نشوم. فقط پنج دقیقه. تمرین کن، خیلی سخت نیست.

۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

من دیگه دیوونه نیستم

امروزم با این گذشت و یک حس تخمی تا نیم روز که متعاقبا با صد و هشتاد درجه مود سوینگ در نیم روز تبدیل شد به یک اوقاتی توپ تا دقیقا همین الان که لو بتری جلوی لپ تاپ در حال چرت زدنم. کاش بشود و بگذارند و بگذارم  همیشه همینطور مثبت باشم.  بعد از عمری، احتمالا،  یواش یواش، دارم راه و چاه را یاد می گیرم. مشق اول هم این است :  قربانی نیستیم.

۱۳۸۹ فروردین ۲۰, جمعه

Eternal Sunshine of The Spotless Mind


تو روزهایی که نه مجاز به خوردن غذا هستم - فقط باید شیر بخورم - .. نه سیگار می توانم بکشم .. و خوب، احتمالا هم می دانید که لذت بخش ترین موارد تفریحی که بطور روتین تو زندگی من وجود دارند کشیدن سیگار و خوردن غذا و فیلم نگاه کردن هستند ... یک بار دیگر دیدن Eternal Sunshine of the Spotless Mind بهترین کاری بود که می شد به کمکش چند ساعتی عدم وجود دو لذت پیشین را بطور موقت از ذهن پاک کرد. البته حتما باید توجه داشت که :


You can erase someone from your mind. Getting them out of your heart is another story.

۱۳۸۹ فروردین ۳, سه‌شنبه

همه چی آرومه

هزار ماشالا ، گوش شیطون کر ... هیس س س س!!! نا محرم نشنود ... گویا اوضاع تا حدی رو به راه است. انگار زندگی بالاخره تصمیمش را گرفت که کمی تا قسمتی آلت مبارک را از در اون ما آنطرف تر ببرد. الان دیگر 2، 3 تا کار دارم، اگر اسمش را بشود کار گذاشت، که هلک هلک اموراتم را می گذراند. تصمیم خودم بود که دیگر بی خیال کارهای تخیلی دهن پر کن بشوم. مال این حرف ها نیستم برادر! عمری نمی توانم مال آقا پول داره را بمالم تا آخر ماه 600 تومن، آنهم با منت و هزار تا متلک جور و واجور ... بگذارد کف دستم. حالا مردم هم بگویند ک& خل است، در به در است، دلالی می کند.. خیالی نیست. کار مهندسی و با کلاسش را هم دیدیم! اینجوری حداقل حسنش اینست که زندگی خودم را هم می توانم بکنم. وقتم دست خودم است. تازه هر کی از بچه مایه دار های دور و برم را هم که می بینم همینطوری پولدار شده. بگذریم...
چند وقتی هم هست که دنبال یک مکان دائمی هستم. دیگر بعد از بیست و هفت سال سر و کله زدن با اهالی خانواده فکر کنم کافی باشد! ایناف ایز ایناف! (ایز را غلیظ بخوانید) از این به بعدش را دیگر می خواهم به میل خودم زندگی کنم .. دوست دخترم را هر وقت دلم خواست بیاورم خانه نه اینکه سه ماه تمام چشم انتظار باشم مگر رعد و برقی از آسمان فرود آید و پدر گرامی دچار تحول عظیم عاطفی شود و دست زنش را بگیرد و دو روزی اجازه دهد ما هم زندگی مان را بکنیم. در حالی که ما می خواهیم همیشه بکنیم! بلی؛ مسئله اینست!
خلاصه ... این از اوضاع و احوال من بود، شما چطورید؟ خانواده خوب هستند؟ راستی عیدتان مبارک! (عیدی چه خبر؟!)

۱۳۸۸ اسفند ۲۵, سه‌شنبه

برگشتم

من بالاخره تشریف فرما شدم!!!!!!!!!

۱۳۸۸ بهمن ۱۳, سه‌شنبه

ساكت، بي حركت، خالي

توي اين چهارديواري متروك، ساكن و خالي ... رد هيچ خاطره اي نيست. هيچ نوزادي با گريه هايش سكوت اينجا را نشكسته؛ هيچ عاشقي تن عريان معشوق را با بوسه هاي پرهوس كبود نكرده؛ بوي تند الكل و موز و نارنگي بيني كسي را قلقلك نداده .. اينجا تا چشم كار مي كند، چيزي نيست. اگرهم پيدا شود كهنگي و پوسيدگي و افسردگي است.
 
ساخت سال 1388 شبهای بی ستاره.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده