صفحات

۱۳۸۹ خرداد ۸, شنبه

سیاه

امروز به این فکر می کردم که مسئله ای مثل نابود شدن «همه ی» رویا های یک انسان، واقعا اهمیتش برای بقیه انسان ها چقدر می تواند باشد؟ مثلا در مقایسه با له شدن یک مورچه زیر پا؟ یا بریده شدن سر یک گوسفند؟ یا پخش شدن یک پشه روی دیوار؟

۱۳۸۹ خرداد ۲, یکشنبه

توهمی به اسم زندگی عادلانه

هر آدمی در شرایطی مخصوص به خودش به دنیا می آید و بزرگ می شود. از اول و تا همین چند سال پیش فکر می کردم هر چند این شرایط توانایی این را دارد که روی فرد تاثیر بگذارد ولی هر کسی بخواهد می تواند با نیرو و اراده خودش تاثیر این شرایط را خنثی کند و هر آینده ای مطلوبی که خودش می خواهد را برای خود تعیین می کند. این طرز فکر شاید به علت اعتقاد درونی من به وجود عدالت و زندگی عادلانه بود. شرایطی که در آن رشد کردم هیچ وقت نرمال و مثل آدم های دور و برم نبود. همیشه احساس می کردم برآیند شرایطی که در زندگیم وجود دارد در جهتی است که می خواهد مرا از هدف هایم دور کند. به همین خاطر هم همیشه سعی می کردم با موضع گرفتن بر علیه تاثیرات بد و تلاش به حرکت در جهت عکس آن، این شرایط را خنثی کنم و آینده خودم را طوری بسازم که خودم می خواهم، مستقل از هر آن چیزی که محیط تحمیل می کند، و در نهایت چیزی بشوم که خودم می خواهم نه آنکه روزگار می خواهد. همیشه هم امید داشتم که اینطوری خواهم توانست در آینده انسان موفقی باشم؛ مثلِ و یا حتی بهتر از همه آنهایی که شرایط بد من را نداشته اند. همیشه فکر می کردم انسان این توانایی را دارد که موفقیت را با دست های خود و بدون کمک شرایط بدست بیاورد، و تازه این مقابله با این شرایط را تمرینی می دانستم که با روبرو شدن با آنها می شود تجربه کسب کرد و با کمک آنها به سمت تکامل و پیشرفت قدم برداشت.
حالا با گذشت این همه سال دارم به این نتیجه می رسم که با اینکه روشی که پیش گرفته بودم مطلقا اشتباه نبوده - و شاید بشود گفت راهی غیر از آنچه کرده ام نداشتم - با این حال شرایطی که هر کسی توی آن رشد می کند به هر صورت در زندگی هر انسانی تاثیر خودش را می گذارد. من همیشه همه سعی و توانم را روی مقابله با شرایط بد گذاشته ام و در نتیجه و به هر حال با آدمی که در شرایط مطلوب رشد کرده این فرق را دارم که او هم مثل من همانقدر انرژی داشته که می توانسته از آن در جهت تلاش برای بهتر شدن وضعیتش از آن چیزی که بوده استقاده کند. فرض کنید 1000 نفر با هم بخواهند با هم مسابقه دو بدهند، در حالی که یک سری می توانند با سوت داور و بدون هیچ مشکلی می تواند مسابقه را شروع کند ولی عده ای باید اول چندین طناب را از دور پاهای خود باز کرده و بعد شروع به دویدن کنند.
و دقیقا به همین علت است که می گویم این دنیا عادلانه نیست. صرف اینکه چیزی دلخواه ما باشد و به آن علاقه داشته باشیم دلیل بر وجود آن چیز در دنیای بیرونی ما نیست. این برای من که سالها به وجود عدالت در زندگی اعتقاد داشتم و با توهم به عادلانه بودن زندگی تلاش می کردم کمی ناراحت کننده است. خارجی ها اصطلاحی دارند به اسم "?who cares" . سوالی است که معمولا جوابی ندارد. یعنی جواب این سوال آنقدر بدیهی است که جواب دادن به آن مسخره به نظر می آید: "nobody". یک شب دو نفر تصمیم می گیرند باهم بروند زیر پتو و تو را بوجود آورند و در این میان اصولا کسی به نظر تو اهمیت نمی دهد که می خواهی یا نه. بعد هم در شرایط ناتوانی مطلق که شروع به رشد می کنی و دست و پا می زنی برای زندگی کردن و بزرگ شدن. و کسی اهمیت نمی دهد که تو چه چیزی می خواهی "همینه که هست". و کم کم بزرگ می شوی و انسانی می شوی که نتیجه ی ترکیبی از شرایط ارادی و غیر ارادی است. یعنی می شوی همان چیزی که هستی. در آخر هم قضاوت بر اساس همان چیزی است که می شوی و برای کسی اهمیت ندارد که چه چیز هایی تو را به سمت "تو" بودن هدایت کرده و ایده آل تو از "تو" چه بوده است.
کمی غم انگیز است.. و نا امید کننده."?but who cares"

۱۳۸۹ خرداد ۱, شنبه

نتوانستن

این "تو می توانی" و " خواستن توانستن است" و " غیر ممکن وجود ندارد" و ... را  که روانشاس و مشاور و معلم و استاد در طول زندگی توی ذهنمان فرو کرده اند باید ریخت توی سطل آشغال. به عینه به خودم ثابت شده که هر کسی مال انجام دادن هر کاری نیست. مثلا؛ بعد از چهار- پنج سال وبلاگ نوشتن به خودم ثابت شده که من آدم نوشتن وبلاگ نیستم. یک پست که می خواهم بنویسم جانم در می آید تا یک درصد شبیه شود آن چیزی که  قصد گفتش را داشته ام وهر خطش را بدون کمتر از دوازده بار ادیت کردن نمی گذارم. تازه این در صورتی است که اصلا بتوانم شروع کنم. خیلی وقتها شده که واقعا چیزی باشد که توی گلویم گیر کرده و با تمام وجود دلم می خواسته که بنویسمش ولی حتی خط اولش را هم نتوانسته ام بنویسم. تازه هر مطلبی را هم که پست می کنم دو روز بعدش که می آیم دوباره بخوانمش وسطیش حالت تهوع می گیرم از افاضاتی که کرده ام. با همه اینها ولی همیشه دلم می خواسته یکی داشته باشم. تا به حال سه، چهار تا وبلاگ داشته ام که توی هر کدام چهار، پنج ماهی نوشته ام و بعد خسته شدم و درش را تخته کرده ام و بعد دوباره بعد از چند وقتی هوس کرده ام که وبلاگ جدیدی درست کنم و به خودم گفته ام که این یکی دیگر فرق می کند! این یکی دیگر همانی می شود که می خواسته ام. روزی هزار تا خواننده و .... دوباره همه چیز از اول!
در کل فقط خواستم به یکی و نصفی خواننده عزیز بگویم که تا مغز استخوان درکت می کنم که در این وبلاگ چه زجری می کشید.و سپاس!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۸, شنبه

... آن‌که می‌گوید دوستت دارم

ای کاش عشق را

زبان سخن بود ...




۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۷, جمعه

The Persuit of HappYness

"... از همان موقع بود که شروع کردم به فکر کردن در مورد اعلامیه استقلال Thomas Jefferson، بخصوص آن قسمتی که در آن به حق همه ما برای زندگی کردن، آزادی و به دنبال خوشبختی بودن می پرداخت. و  یادم هست که با خود فکر می کردم او چطور می دانسته که باید عبارت «به دنبالِ ..» را آنجا قرار دهد؟ اصلا نکند خوشبختی چیزی باشد که ما فقط می توانیم «به دنبالش» باشیم، بدون اینکه هرگز بتوانیم به آن دست پیدا کنیم؟! .. حالا همه این ها به کنار، جدا از کجا می دانست؟!" 

The Persuit of HappYness

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

عادت نمی شود

اولین و آخرین کسی بودی که گفتی وجودم لبریز از خشم است. گفتی باید آرام شوی . گفتی باید کسی باشد تا ...
حالا که دیگر تو ای نیست. من مانده ام و این سلول های متورم لبریز که دنبال روزنه ایست برای طغیان. دلم شور می زند. می ترسم از آن لحظه ای که این همه آزاد شوند. که می خواهد در برم بگیرند. می خواهند من را به عمق نیودن ببرند.
حیران مانده ام ... چرا جای خالی ات پر شدنی نیست؟ چرا نبودنت، مثل همیشه، مثل همه کس، مثل هر چیز دیگر این دنیایی که آمدند و دو روزی بودند و رفتند، برایم عادت نمی شود؟

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه

اشتباهی

عربده می کشم. فحش میدهم. به تو، به خودم. به ستاره ها. به نامردها. به بی شرفها. به بوزینه های غرق تعفن. سر می کوبم به دیوار .  چیزی هم عوض می شود؟ نه ... یعنی  شک ندارم که نمی شود. بیشعوری،  حماقت،  بی شرفی،  فاضلاب های لجن گرفته ذهنی، همگی بی پایانند ... ولی باز هم بگذار من اشتباهی، منی که نباید می بود و شهوت های یک حرامزاده بی همه چیز پایش را اشتباهی به این دنیا باز کرد، و اشتباهی گذاشت انگل وار بخورد و بخوابد تا برسد به اینجا، این  هیچستان، این سیاه چالی که برای آدم های معمولی هم آخر خط است، چه برسد به من اشتباهی... 
فقط می خواهم گریه کنم. می خواهم به جای تو بر شرف نداشته ات اشک بریزم.
می خواهم یک بار برای همیشه بالا بیاورم روی هر چه که دارم و نداری، می دانم و نمی دانی، می بینم و نمی بینی.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۱, شنبه

طنابی به قطرهمه دوست داشتنی های زندگی ام

یک من ریش هپلی وار روی صورتم، شلختگی، زندگی پوچ و بی هدفم، راحت طلبی ام، این همه غرور، این کله ک*خل مآبی مزمن ، درس نخواندن، پیچاندن کلاس ها، جواب ندادن به تلفنها و اس ام اس ها، اینکه قرار می گذارم و نمی روم، اینکه می گویم دلم برایش تنگ شده ولی در واقع حسی ندارم، این همه بی احساسی، اتاق به هم ریخته ای که سال به سال روی تمیزی را به خود نمی بیند، رانندگی تخمی، *ون به *ون سیگار کشیدن، حالت حرف زدنم، طرز فکر کردنم، دیوار های ستبر قلعه تنهایی هایم .. همه اینها که زمانی حال می کردم با بودنشان، که دوستشان داشتم و ارزش های زندگی ام بودند؛ حالا تبدیل شده اند به طناب دار دور گردنم.

پی اس: دوباره ناپرهیزی کردم. دوباره منفی شدم. ببخشید. گ*وه خوردم. تکرار نمی شود.
 
ساخت سال 1388 شبهای بی ستاره.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده