یادش بخیر ولگردی های بعد از مدرسه. دختر بازی هایمان با ماشین بابایت. آن رستورانی را که هر روز که از جلویش رد می شدیم به هم وعده می دادیم یک روز که پولدار بشویم می رویم آنجا غذا می خوریم . عرق خوری های قاچاقی دو نفره توی بالکن خانه تان.
یادت می آید آن سالی که من کنکور قبول شده بودم و تو مانده بودی؛ که فکر می کردی دنیا به آخر رسیده. کنج خانه غمباد کرده بودی و من آنقدر مخ خوری کردم تا بالاخره قبول کردی بنشینی برای سال بعد بخوانی . اولین دوست دخترت را چی؟ چقدر نشستیم با هم نقشه های شیطانی کشیدیم برای پیچاندش! شبی که توی کوچه تان به تو گفتم عاشق شده ام را که فراموش نکرده ای؟ همان شب که گفتم آنقدر دوستش دارم که می خواهم دستش را بگیرم، با هم برویم جایی که هیچ کس خبر نداشته باشد تا بتوانم تا آخر عمرداشته باشمش. یا آن روز که دکتر گفته بود نمی توانی با دوست دخترت ازدواج کنی، پشت تلفن چنان اشک می ریختی که داشت نفست بند می آمد .. یادت هست چقدر می گفتم غصه نخور، بهتر از او را پیدا می کنی ...
همه آن روزها و شب های قشنگ، همه گریه ها و خنده های با هم مان، مرام گذاشتن ها، شر بازی های کودکانه مان . . همه گذشت .. و حالا تو داماد شده ای! حرفش را هم که می زنم مو های تنم سیخ می شود. برای منی که این همه سال با تو بزرگ شده ام و توی همه سوراخ سنبه های زندگی ام تو همیشه حاضر بوده ای، و آن موقعی که با هم دوست شدیم هنوز بزرگترین دقدقه زندگیمان علی پروین و زنگ ورزش مان بود، سخت است باور کردنش!
امشب در آغوشش که گرفته بودی، برایم کار سختی نبود خواندن شادی و خوشبختی از چشمانت ... دیدی روز های سختی تو هم تمام شد رفیق ؟ دیدی آخر توهم با عشقت ازدواج کردی؟ دیدی بالاخره مرد شدی؟





