صفحات

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

به یک دختر خون آشام مهربان نیازمندیم


یکی از بزرگان می گوید: مردم دنیا 3 دسته هستند: 1. طرفدارهای Jacob؛ 2. طرفدار های Edward؛ و 3 اونهایی که اصلا نمی دونن قضیه چی هست!
البته من خودم مثال نقض این فرضیه ام و عاشق Alice هستم. دختر خون آشام مهربان اگر سراغ دارید معرفی بفرمایید. از آشناییشون خوشحال خواهیم شد.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

قهوه ای

نوشته های اینجایم رنگ غم گرفته. زندگی بیرون از اینجایم نکبتش هزار برابر بیشتراز این نوشته ها است. نمی دانم آخرش می خواهد چطوری بشود. به خودم می گویم تنها راه درست شدنش اینست که یک منجی فداکار و جان بر کف دست از زندگی خودش بشوید و با آستین های بالا زده وارد زندگی من شود تا یکی یکی مشکلات را از سر راه بردارد و زندگی بشود همانی که مطلوب من است. بعد از آن طرف یاد حرفی که همیشه توی موارد مشابه به بقیه می گویم می افتم؛ اینکه هیج کس به جز خودم نمی تواند به من کمک کند. حالا که خودم مخاطب حرف خودم قرار می گیرم انقدر به نظرم مسخره می آید که استفراغم می گیرد. من واقعا دیگر خودم نمی توانم به خودم کمک کنم. بیرون هم که کسی نیست. پس تکلیف من چه می شود؟ آسایشگاه روانی؟ قبرستان؟

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

تولد


این روز ها به حدی توی نا امید و سردرگمی غرق شده بودم که به تنها چیزی که فکر نمی کردم روز تولدم بود. اینجا هم آمده بودم که طور دیگری برای تولدم بنویسم. ولی باز مثل همه تولد های قبلی انگار یک نیروی ماورایی با یک انرژی فوق العاده نخواست بگذارد روز تولدم مثل بقیه روز ها باشد برایم. دلم می خواهد فکر کنم این همه حس خوب همان انرژی های مثبتی هستند که دوست دارانم دارند برایم می فرستند. و باز می خواهم فکر کم حتما تعداد این آدم هایی که دوستم دارند آنقدر زیاد هست که می تواند فاز منفی های بعضی آدم های مذخرف دور و برم را خنثی کند. پس امروز را به قدر دانی از همه آنهایی که وجودم برایشان ارزشمند است و فقط و فقط از اینکه منی هم در این دنیا در کنارشان وجود دارد احساس خوشحالی می کنند، شاد می مانم و فراموش می کنم که این دومین سال است که پدر تولدم را تبریک نمی گوید. پدرعزیز! دیگر واقعا برایم مهم نیست که دوستم نداری. خوشبختانه آدم های عزیز زیادی در زندگیم هستند که عاشقانه دوستم دارند با اینکه از همه ضعف ها و نا توانایی هایم آگاهند و من را "همینطور که هستم" و "فقط به خاطر این که هستم" دوستم دارند و دلگرمم می کنند برای زنده ماندن. و داری می بینی که من هنوزهم زنده ام و عاشق زندگی ...

27 سال گذشت. 27 سالی که جاهاییش خوب بودم، جاهایی هم بد. هم اوج موفقیت را تجربه کردم و هم شکست را. هر چه بوده الان از نتیجه ای که از زندگی گرفته ام راضی ام و حتی یک لحظه هم نمی خواهم این جایی که هستم را با دیگری عوض کنم. و همه سعیم را می کنم که رشد کنم و خیلی بهتر از اینی که هستم شوم.

تولدم مبارک.

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

کاش آن روز هم می فهمیدی

توی وبلاگش نوشته:

"من نباید چیزى باشم که تو می خواهى، من را خودم از خودم ساخته ام، تو را دیگرى باید برایت بسازد.
...
منى که من از خود ساخته ام، آمال من است
تویى که تو از من می سازى آرزوها و کمبودهایت هستند.
...
و من متعهد نیستم چیزى باشم که تو می خواهى
و تو هم می توانى انتخاب کنى که مرا می خواهى یا نه
ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى.
می توانى دوستم داشته باشى همینگونه که هستم، و من هم
می توانى از من متنفرباشى بى هیچ دلیلى و من هم
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو ازانسان هاست
پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذاراگر انسان ها را از پشت نقاب هاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.
"

...
خوب بود یک ذره به حرفهایی که میزنی اعتقاد هم داشتی. کاش آن روز هم قبل از اینکه به من نسبت خودخواهی بدهی یادت بود که "همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت" و آنقدر با هوش بودی که می توانستی "انسان ها را از پشت نقاب هاى متفاوتشان بشناسى" و همان موقع که می گفتم "می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى"، معنی حرفهایم را درک می کردی. کاش میتوانستی "دوستم داشته باشى همین گونه که هستم" و قبول می کردی که "ما هر دو انسانیم" و "این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد".

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

در راستای روشن سازی ذهن آمریکایی ها

یک - یک موقع فکر نکنید 7-8 روزی که ننوشتم به خاطر این بوده که جایی مشغول شده ام یا رفته ام مسافرت. نخیر! می دانید که این جور نا پرهیزی ها به من نمی آید و من همه را تکذیب می کنم. علت ننوشتنم هم فقط این بود که مخم کار نمی کرد. یعنی هر چی زور زدم چیزی ازش تراوش نشد که بشود نوشت.

دو - پریروز در آن مصاحبه ای که گفته بودم شرکت کردم و به شکل افتضاحی گند زدم. دلیلش هم اینست که آدم ایده آلیستی هستم و در نتیجه دلم می خواهد دقیقا همان چیزی که فکر می کنم را به زبانم بیاورم. همان اول مصاحبه خودم داوطلبانه گفتم که تا به حال توی کل عمرم یک بار هم به کسی درس نداده ام. یک سوال هم در مورد وقت شناسی بود که جواب دادم عدم رعایت وقت شناسی اگر نظم کار ها به هم نخورد و بشود علیرغم آن به نتیجه مورد نظر رسید اشکالی ندارد (فکر کنم یکی از اصلی ترین دلایلی که به خاطرش ردم کنند همین باشد). مصاحبه کننده هم سریع زد توی فلان جایمان و گفت: "نخیر! وقت شناسی برای یک معلم مثل اکسیژن می ماند!" (یا یک چیزی تو همین مایه ها). چند تا سوال دیگر هم در مورد شرایطی بود که ممکن است در کلاس اتفاق بیفتد و من باید عکس العمل خودم را نسبت به آنها می گفتم که همه را از دم پرت و پلا جواب دادم. در کل اجتمال اینکه قبولم کنند چیزی در حد صفر است.

سه - این لینک یک ویدیو هست که به گفته کسی که توی YouTube آپلودش کرده ساخته شده تا ذهن آمریکایی ها نسبت به واقعیت های ایران روشن شود. البته که احتمالا سازندگان برای ساختن ویدیو گونی گونی فسفر دود کرده اند و به فضا فرستاده اند. ولی خوب متاسفانه همه جور استعدادی را در همه کس نمی توان یافت. داستان اینجاست که در حالی که گوینده ویدیو می خواسته به بیننده القا کند که سازندگان این ویدیو آمریکایی هستند ( مثلا در اشاره به دولت آمریکا می گوید "دولت ما باید ... ") ، ولی در جایی از ویدیو یادش می رود که ساکنین بلاد کفر قادر به تلفظ حجای "خ" نیستند و مثل یک آدمی که نسل اندر نسل ایرانی بوده است می گوید خوزستان( به جای کوزستان در تلفظ آمریکایی). حالا که دیگر از صداقت و حسن نیت سازندگان ویدیو مطمئن شدیم می توانیم بشینیم ببینیم و از محتوا کمال استفاده را بنماییم.

چهار - توی این مدت Spy Game ، American Pie -The Book of Love و Twilight را دیدم که با این آخری خیلی حال کردم. ظاهرا قسمت 2 هم دارد که الان تو آمریکا در حال پخش است ( خوش به حالشان).

پنج - پریروز بچه های دانشگاه ما که خیلی عالی بودند. هر چند که تعدادشان خیلی زیاد نبود (2-3 هزار نفری بودند) ولی به نظر من همین که 2 نفر هم بیایند و بگویند ما هستیم ارزشمند است و نتیجه مطلوب را گرفته اند.

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

صادقانه ازتان بدم می آید

آقاجان چرا از من نمی کشند بیرون؟ .. دانشگاه را می گویم. واقعا حال دانشگاه رفتن ندارم. اصلا حالش را ندارم که هیچ، انگار دو تا دست هم محکم من را گرفته و تمام زور خودش را می زند که نگذارد بروم. وجدانن اگر یک روز از گرفتن کارشناسی ارشد منصرف بشوم اولین دلیلش یک مشت آدم بی شرف هستند که خود را جای استاد دانشگاه جا زده اند. تو ارواح خودتان و دانشگاهتان و رئیس و روسایتان. صادقانه بدم می آید از همه تان. دلیلی نمی بینم چیزی که بهش اعتفاد دارم را ازتان پنهان کنم.
حالا این همه تنفر از استاد ها را می بینید؟ داشته باشید امروز چی شد! آن امتحانی که گفته بودم دارم برایش می خوانم را دادم. امتحان در مورد استخدام برای تدریس در یک موسسه زبان بود. بعد از امتحان مسئول آموزشگاه زنگ زد و گفت علی الحساب در قسمت کتبی با نمره خوب قبول شده ام. مانده یک مصاحبه که قرار است دوشنبه باشد. اگر قبول شوم باید از 25 آذر بروم تدریس کنم. کار دنیا را می بینید؟
با اینکه تا حالا یک کلمه هم به کسی درس نداده ام ولی کلا حسم مثبت است. الان احساس می کنم به اندازه یک اقیانوس مطلب توی دلم مانده که می خواهم به بقیه یاد بدهم. کی می داند شاید چند وقت دیگر بفهمم اصلا از اولش هم باید این کاره می شدم. شاید توانستم حداقل در کلاس درس خودم شیوه تدریس که همیشه دوستش داشته ام را پیاده کنم.

از گلشیفته و شهره بیاموزیم

مصاحبه های گلشیفته فراهانی و شهره آغداشلو را در بی بی سی و صدای آمریکا دیدم و لذت بردم. درود به این دو بانوی بزرگوار که در این اوضاع به شدت خر تو خر فرهنگی کشورمان نماینده راستین فرهنگ و شعور ایرانی هستند. دیدن این چیز ها به آدم قوت قلب میدهد که هنوزهم آن فرهنگ چندین و چند ساله، که این روزها اکثرمان بیشتر فقط حرفش را می زنیم و می شنویم، چگونه در عمل با ذهن و روح آدم هایی این دنیایی عجین مانده. ببینیم و درس بگیریم چگونه قضاوت کردن را، شعار ندادن را، چگونه یه مخاطب احترام گذاشتن و صادق بودن را.

۱۳۸۸ آذر ۶, جمعه

انگار باید باور کرد شروع فصل دیگری را

یادش بخیر ولگردی های بعد از مدرسه. دختر بازی هایمان با ماشین بابایت. آن رستورانی را که هر روز که از جلویش رد می شدیم به هم وعده می دادیم یک روز که پولدار بشویم می رویم آنجا غذا می خوریم . عرق خوری های قاچاقی دو نفره توی بالکن خانه تان.
یادت می آید آن سالی که من کنکور قبول شده بودم و تو مانده بودی؛ که فکر می کردی دنیا به آخر رسیده. کنج خانه غمباد کرده بودی و من آنقدر مخ خوری کردم تا بالاخره قبول کردی بنشینی برای سال بعد بخوانی . اولین دوست دخترت را چی؟ چقدر نشستیم با هم نقشه های شیطانی کشیدیم برای پیچاندش! شبی که توی کوچه تان به تو گفتم عاشق شده ام را که فراموش نکرده ای؟ همان شب که گفتم آنقدر دوستش دارم که می خواهم دستش را بگیرم، با هم برویم جایی که هیچ کس خبر نداشته باشد تا بتوانم تا آخر عمرداشته باشمش. یا آن روز که دکتر گفته بود نمی توانی با دوست دخترت ازدواج کنی، پشت تلفن چنان اشک می ریختی که داشت نفست بند می آمد .. یادت هست چقدر می گفتم غصه نخور، بهتر از او را پیدا می کنی ...
همه آن روزها و شب های قشنگ، همه گریه ها و خنده های با هم مان، مرام گذاشتن ها، شر بازی های کودکانه مان . . همه گذشت .. و حالا تو داماد شده ای! حرفش را هم که می زنم مو های تنم سیخ می شود. برای منی که این همه سال با تو بزرگ شده ام و توی همه سوراخ سنبه های زندگی ام تو همیشه حاضر بوده ای، و آن موقعی که با هم دوست شدیم هنوز بزرگترین دقدقه زندگیمان علی پروین و زنگ ورزش مان بود، سخت است باور کردنش!
امشب در آغوشش که گرفته بودی، برایم کار سختی نبود خواندن شادی و خوشبختی از چشمانت ... دیدی روز های سختی تو هم تمام شد رفیق ؟ دیدی آخر توهم با عشقت ازدواج کردی؟ دیدی بالاخره مرد شدی؟

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

بی جواب



تقریبا صبح شده است. روشنایی صبح از پشت پرده سو سو می کند. مثل دو تا جسد همان جا روی زمین جلوی تلویزیون ولو شده ایم. حرکت دست هایش روی بدنم حس خوبی می دهد. جای مشت های دیشبش روی صورتم هنوز درد می کند. گوشه پتو را کمی به طرف خودش می کشد. می گوید هنوز باورم نمی شود این تویی که اینجا کنار من خوابیده ای. از دیشب تا حالا صد بار این را تکرار کرده. هر بار هم که این را می گوید لب هایش را روی شانه ام می گذارد و بوسه ای می زند. می گوید می خواهم بیشتر باورم شود که هنوزم هستی. دست هایم را می گیرد و روی کمرش می گذارد. سرش را روی سینه ام فشار می دهد: تو از یک دختر چه می خواهی؟ مگر این نیست که دلت می خواهد هرچه گفتی بگویم چشم. مگر دوست نداری همه کار هایم مطابق میل تو باشد؟ بعد خیره می شود به چشم هایم: قول بده تا وقتی ایران هستی مال من باشی. قلط می زنم و پشتم را به او می کنم. به بهانه خستگی سوالهایش را بی جواب می گذارم. جوابی ندارم برای حرف هایش. جوابی که بشود به زبان آورد. نمی توانم به او بگویم دختر رویایی من باید سایز sینه هایش بزرگتر از سایز sینه های او باشد. یا اینکه هیج وقت علاقه ای به میک آپ موهایش نداشته ام. چطور بگویم از لباس پوشیدنش خوشم نمی آید. چطور بگویم همیشه از آن پیرسینگ بینی اش متنفر بوده ام.

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

Uprising


از دانشگاه دارم شوت می شوم بیرون، هنوز کار پیدا نکرده ام، با بابا قهرم، وضع مالی انقدر خراب است که حتی پول عوض کردن روغن ماشینم را هم ندارم، از خانه بیرون نمی روم ، کمی برای امتحان چهارشنبه آموزشگاه می خوانم، فیلمکی می بینم، کتابی ورق می زنم، فیس بوک بازی می کنم و ... با این حال می کنم:

The paranoia is in bloom, the PR
The transmissions will resume
They'll try to push drugs
Keep us all dumbed down and hope that
We will never see the truth around
So come on

Another promise, another scene, another
A package not to keep us trapped in greed
With all the green belts wrapped around our minds
And endless red tape to keep the truth confined
So come on

They will not force us
They will stop degrading us
They will not control us
We will be victorious

Interchanging mind control
Come let the revolution take its toll if you could
Flick the switch and open your third eye, you'd see that
We should never be afraid to die
So come on

Rise up and take the power back, it's time that
The fat cats had a heart attack, you know that
Their time is coming to an end
We have to unify and watch our flag ascend


دقیقا وضع به همین خرابی است که گفتم. ولی نکته مهم اینست که نمی خواهم نا امید شوم... از کارکتر آدم هایی که امیدوار می مانند خوشم می آید. همیشه قدرت پذیرش سختی ها و مبارزه مداوشان با آنها را ستایش کرده ام.

۱۳۸۸ آبان ۳۰, شنبه

Flashbacks of A Fool



اول خودم بگویم که الان شدیدا جوگیر شده ام. امشب با تک تک ثانیه های Flashbacks of A Fool زندگی کردم. فکر می کنید توی کل عالم هستی، صحنه ای رویایی تر از آنجایی که Joe برای اولین بار به خانه دوست دخترش Ruth می رود و در حالی که دو نفری روی تخت درازکشیده اند، If There is Something را گوش می دهند، قابل تصور باشد؟

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

رویای بزرگ شدن

رویاهای نوجوانی را که در ذهنم مرور می کنم پوزخند می زنم . چه دل خوشی داشتم که فکر می کردم قرار است دنیای بزرگتر ها چیزی بیش از سادگی و بی خبری دنیای کودکانه آن روز ها نصیبم کند. شب ها و روز ها را در تب و تاب بزرگ شدن می گذراندم . نمی دانستم اوج خوشبختی همان شب ها و روز های بی تابی بودند.

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

Think of me as a train goes by

به هم می ریزی، آنقدر به روی خودت نمی آوری که همه اش باد می کند توی گلویت. حالا باید دنبال راهی بگردی تا خالی اش کنی تا همه تو را نگرفته، تا نفس کشیدن برایت از این که هست سخت تر نشده ...


Lay your head where my heart used to be
Hold the earth above me
Lay down in the green grass
Remember when you loved me

Come closer don't be shy
Stand beneath a rainy sky
The moon is over the rise
Think of me as a train goes by

Clear the thistles and brambles
Whistle 'Didn't He Ramble'
Now there's a bubble of me
And it's floating in thee

Stand in the shade of me
Things are now made of me
The weather vane will say
It smells like rain today

God took the stars and he tossed 'em
Can't tell the birds from the blossoms
You'll never be free of me
He'll make a tree from me

Don't say good bye to me
Describe the sky to me
And if the sky falls, mark my words
We'll catch mocking birds

Lay your head where my heart used to be
Hold the earth above me
Lay down in the green grass
Remember when you loved me

۱۳۸۸ آبان ۲۶, سه‌شنبه

The Children


رانگ ترن 3 را هم دیدم و اتفاق خاصی نیفتاد. با این همه سر و صدا و آن همه بدبختی که برای دیدنش کشیده بودم یک دهم چیلدرن هم ترسناک نبود. البته در کل جدیدا فیلم ها بیشتر به جای اینکه بخواهند تماشاگر خود را بترسانند می خواهند حال او را با صحنه های دست و پا بریدن و چشم در آوردن به هم بزنند. چیلدرن را هم بیشتر بخاطر هیجان و غیرقابل پیش بینی بودنش بود که دوستش داشتم نه صحنه های خشنش. فیلم درباره نوعی ویروس است که وارد بدن بچه ها می شود و آن ها را تبدیل به موجوداتی خونخوار می کند. جالب ترین صحنه فیلم سکانس پایانی است که در آن مادر و دختری را نشان می دهدکه از دست بچه ها جان سالم به در برده اند و داخل ماشین در حال دور شدن از خانه جهنمی هستند. درست چند ثانیه قبل از تمام شدن فیلم دوربین روی چهره دختر زوم می کند و این حس را القا می کند که ویروس روی او هم اثر گذاشته گذاشته و در حال تبدیل شدن به یکی ازهمان آدم کش ها است و احتمالا مادرش آخرین فردی خواهد بود که قربانی این ویروس می شود. می شود اسمش را گذاشت حس بی اعتمادی دلهره آور نسبت به صمیمی ترین آدم ها.

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

هیچ وقت، هیچ کس، هیچ چیز

صبح ها از خانه که بیرون می رویم لبخند به لب داریم، سرزنده ایم، می گوییم و می خندیم. و ادامه می دهیم تا نردیکی های غروب. مدام به خود فشار می آوریم تا ذهنمان تنها متوجه این باشد که فلان کار باید انجام شود یا زمانی باید بگذرد و یا فلانی را تا جایی که می توانیم مطمئن کنیم که ما همان شوالیه دلیریم که داوطلابانه به جنگ مشکلات میرویم و خوب لاجرم پیروز هم بر می گردیم.غروب که به خانه برمی گردیم و با خود تنها می شویم و فرصت می کنیم درنگی کنیم و نگاهی به احوالات درونمان بیندازیم آنوقت است که تازه یادمان می آید که تا چه حد پوچیم، چه روح غم زده ای داریم، چقدر محتاج همدلی و همراهی دوستی هستیم در حالی که هیچ کس را در کنارمان نمی بینیم تا ازاو طلب کمک کنیم و آنهایی هم که هستند را به قدر کافی مطمئن کرده ایم از اینکه اصولاهیچ وقت وتحت هیچ شرایطی مشکل خاصی در زندگی مان وجود ندارد. جالب اینکه دقیقا در همان لحظه ای که تو در عطش رسیدن دستی هستی که بیاید و با افروختن شعله ی کوچکی درآن دور دور های قلبت، وجودت را لبریز از امید کند، او در حال تحسین روح استوار و سخت کوش و بی نیاز تو است. آری! گاهی وقت ها در زندگی بعضی آدم ها حتی دیگرآن لبخند های تعمدی وتلقین به خوشبخت بودن و شادی که زمانی در هنگامه سختی برگ برنده ات بودند هم در پیمودن این جاده پیچ در پیچ و طولانی کاسه چه کنم به دست می گیرند.

۱۳۸۸ آبان ۲۳, شنبه

سفر به ماه

می گویند درنتیجه یک نمومه برداری اتفاقی از یکی از حفره های ماه 25 گالون آب کشف شده است. مثل این می ماند که دنبال نفت باشید و اولین چاهی که بصورت رندوم حفر می کنید به نفت برسد. حالا فکرش را بکنید چقدر حجم منابع آب آنجا می تواند زیاد باشد. نکته جالبتراینکه همه این آب ها درمناطقی از کره ماه بوده اند که میلیارد ها سال است رنگ آفتاب ندیده اند، در بخشی از ماه که همیشه ی همهیشه تاریک می ماند. آب آفتاب ندیده!
در هر صورت وجود آب در ماه یعنی امکان زندگی. این مقدار آب می تواند آب خوردن لازم برای ماه نوردان بعدی را فراهم کند. حتی می توان از آن اکسیژن مورد نیاز برای تنفسشان را نیز بدست آورد.
من واقعا فکر می کنم که این فضا نوردان چقدر آدم های خوشبختی هستند. اگر روزی ناسا بیاید به من بگوید ما به تو اجازه می دهیم که سوار این سفینه شوی و بروی ماه ، ولی هفتاد درصد احتمال دارد در طول این سفر کشته شوی، من یکی که با مغز قبول می کنم. وقتی می دانی قرار است یک روز بمیری، چه جایی پرشکوه تر و دلپذیر تر از سطح کره ماه برای جان دادن؟ مثلا تصور کنید آخرین دقایق عمرتان اینگونه طی شود: روی لیه یکی از حفره های ماه نشسته اید و دستتان را زیر چانه زده اید و در همین حال به منظره حلالی از کره زمین خیره شده اید ( مثل عکس بالا)، آنوقت با آرامش تمام و در حالی که محو این منظره شگفت انگیز هستید منتظر می مانید تا طوفان خورشیدی بیاید و شمل را با خود به عمق نیستی ببرد. اصولا ناراحتی انسان از مردن روی زمین به خاطر اینست که بقیه را می بیند که زنده اند و دارند راست راست راه می روند و زندگی شان را می کنند در حالی که او باید برود و همه آرزوهایش را جا بگذارد برای بقیه، و گرنه مرگ توی کره ماه و در سکوت مطلقش چه ناراحتی دارد؟ تازه فکر می کنید وقتی آنجایید، و دقیقا جایی هستید که بشر هزاران سال و از فاصله ای چندین میلیون کیلومتری با چشمانی پر از سوالات بی جواب محو تماشایش بوده، دیگر آرزوی هم می ماند برای جاگذاشتن؟ ویا دیگر اصلا فرقی می کند که زنده باشی یا نباشی؟

حتی می شود آنجا برای دلپذیر تر شدن مرگت، درآخرین دقایق زندگی برسطح کره ماه به این فکر کنی که درطول تاریخ جهان تو اولین و شاید آخرین انسانی هستی که از روی کره ماه راهی عرش اعلا می شود.

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

حماقت

شرم می کنی؛ می ترسی؛ پر التهاب می شوی؛ وقتی آرزوی نبودنش را به زبان می آوری -در حالی که خوب می دانی حتی اندیشیدن به لحظه ای زیستن، بی آنکه مطمئن باشی او هم درگوشه ای از همین خاکی که تو پای بر روی آن می گذاری و زیر سقف همین آسمانی که بالای سر تو است حضور دارد -تو را به غایت مرگ می ترساند. بعد که به حال خودت می آیی حس می کنی کمرت زیر بار تلی از اندوه خم شده و تازه می فهمی چه لاف بزرگی زده ای وقتی گفتی می توانی بدون استشمام عطر نفس هایش ثانیه ای نفس بکشی.

۱۳۸۸ آبان ۲۱, پنجشنبه

آقای دکتر!


آقا من غلط کردم که دوباره هوس دانشجو شدن به سرم زد. چند وقتی که به دانشگاه سر نمی زدم از بس دلم برایش تنگ شده بود هر روز خودم را سرزنش می کردم که چرا به دانشگاه نمی روم و هزار تا برچسب به خودم می چسباندم. ولی امروز که دوباره رفتم دانشگاه باز داغ دلم تازه شد. می گویم: سلام آقای دکتر. آقای دکتر که انگار بعد از چندین سال تکیه زدن بر تاج و تخت استادی هنوز هم با شنیدن کلمه دکتر نمی تواند خوشحالی مفرط خود را پنهان کند با لبخندی به وسعت اقیانوس آرام جواب می دهد: سلام پسرم. شروع می کنم به توضیح دادن مشکلم و اینکه به علت مشکلات آموزشی نتوانستم از اول سال تحصیلی سر کلاس هایش حاضر شوم. این را که می شنود انگار که فحش ناموسی به خواهر و مادرش داده باشم شروع می کند هرچه دری وری برای گفتن دارد را نثارم می کند. آقای محترم مشکلات شخصی شما اصلا به من مربوط نیست! من اصلا تورا به عنوان دانشجو قبول ندارم! من باز می گویم استاد عزیز من را ثبت نام نمی کردند. از کجا بدانم که باید سر کلاس شما بیایم؟؟ استاد اصلا حرف شما قبول. اشتباه از من. اگر با تضمین نمره بالای 18 بیایم چطور؟ یا اینکه برایم کار اضافی کلاسی تعریف کنید. استاد! قضیه شوخی نیست، ممکن است این کار شما باعث اخراج شدن من شود! می گوید: اگر 20 هم بگیری من به تو صفر خواهم داد! جایزه نوبل هم بیاوری قبول نمی کنم! من 6 ساعت تدریس کرده ام اصلا حوصله سر و کله زدن با تو را ندارم. جالب تر اینجاست که در تمام مدت این مکالمه حتی حاضر نبود توی صورت من نگاه کند! مثل شتر سرش را گرفته بود آنور و تقریبا داشت می دوید و من هم ناچار برای اینکه بتوانم با او حرف برنم باید پشت سرش می دویدم. آخر سر هم بدون خدا حافظی و وسط حرف هایم در ماشینش را می بندد، دنده عقب می گیرد و میرود!
البته من در طول مدت تحصیلم در دانشگاه استاد هایی شبیه این آقای دکتر! زیاد دیده ام. من واقعا می خواهم بدانم در کجای دنیا استاد دانشگاه با یک دانشجو اینطور برخورد می کند؟ چرا یک استاد داتشگاه که سال ها تحصیل کرده و قاعدتا از او انتظار می رود در این سالهای طولانی که در محیط های علمی روزگار گذرانده حداقل طرز صحیح آداب معاشرت با دیگران را یاد گرفته باشد، به مانند افراد طبقات پایین جامعه و در نهایت گستاخی به یک انسان، فارغ از اینکه این انسان دانشجوست یا بقال سرکوچه، این گونه توهین می کند. چه کسی به او گفته رسم استاد و شاگردی این است که این طور حق به جانب انواع انگ ها و برچسب ها را به یک دانشجو می چسباند. واقعا فکر می کنید اگر یک نظام آموزشی صحیح در دانشگاه ها داشتیم رفتار فرهیختگان محیط های علمی کشور بدین گونه توام با گستاخی و خود کامگی و توهین می بود؟ والا اگر ندیده ایم، خوانده ایم و شنیده ایم در کشور های دیگر طرز برخورد اساتید و دانشجویان را. یکی از آشنایان که در یکی از دانشگاه های اروپایی تحصیل می کند می گوید در آنجا هدف واقعی از سیستم آموزش در دانشگاه ها کسب علم و پرورش آن است. دانشجوی دوره فوق لیسانس نمی آید مثل کودکان دبستانی از اول تا آخر کلاس از گفته های استادی که مانند یک روبات از روی کتابش می خواند، جزوه تهیه کند و آنها را هم در آخر ترم، حالا به کمک داشتن حافظه قوی و یا همکلاسی های با مرام روی برگه امتحان بیاورد و نمره 20 بگیرد! می گوید آنجا دانشجو و استاد در کلاس بحث می کنند و در خانه تحقیق. و از خلال این بحث ها و تحقیقات است که مطبی انتقال می یابد یا نکته ای کشف می شود. استاد خود را در نقش فرستاده خداوند نمی بیند که اگر دانشجو سوتی اش را گرفت با کمک هزار متلک و با مزه بازی و البته با تحقیر دانشجوی نکته سنج مجبور به حفظ آبروی خودش باشد. در سیستم های آموزشی پیشرفته استاد خود را هم سطح بقیه دانشجویان می داند که با کمک یکدیگر تولید علم می کنند. مطلبی را بازکرده و به نتایجی می رسند. آنقدر به حفظ شان علمی محیط های دانشگاهی اهمیت می دهند که دانشجو را به خاطر چند دقیفه دیر آمدن و یا زود رفتن مواخذه نمی کنند. منطقشان اینست که دانشجویی که در دانشگاه تحصیل می کند آمده که کار علمی بکند! او را با کارگر ساختمانی اشتباه نگرفته اند گمانشان بر این باشد که دانشجو می خواهد در درس خواندن کم بگذارد و از زیرش در برود. خداوکیلی اینطوری آدم تحصیل کند چیزی عایدش می شود یا آنطور که در همه کشور های دیگر رسم است؟ با توهین و تو سری زدن بیشتر علاقه به علم و تحصیل بیشتر میشود یا با احترام و تشویق؟ و دقیقا مشکل در اینجاست که در سیستم آموزشی تهوع آور کشورمان مسئولان نمی فهمند که این دانشجویی که آمده دانشگاه به قصد تحصیل علم آمده، کسی مغزش تاب برنداشته که به جای ورود به بازار کار و پول در آوردن با مدرک لیسانسش بیاید کارشناسی ارشد برای تفریح و سرگرمیش. آمده که تحصیل علم کند.
واقعا دلم به حال خودم و آدم های مثل من می سوزد که باید زیر دست چنین انسانهای بی بهره از ذره ای از فرهنگ و شعور و فهم تحصیل کنیم و دلمان هم خوش باشد که داریم دکتر و مهندس می شویم. خدایا تو را به هرچی که قبولش داری کمک کن من بتوانم از این مملکت فرار کنم. بوی تعفن دیگر دارد خفه ام می کند ...

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

یه روز خوب

دلم می خواهد صورت تمامی کسانی را که کمکم کردند تا امروز به یکی از دوست داشتنی ترین روزهای زندگیم تبدیل شود را ببوسم. باور کنید اگر ترس به خطر افتادن اسلام نبود این کار را می کردم.
حالا که نمی شود، از همین راه دور یک بوس سرتاسر عاشقانه و مخلصانه و فول س*&ی تقدیم به همه تان و ... تعظیم!
احتمالا از جند روز دیگر دوباره دانشجو می شوم!

Surrogates


امروز با بد بختی دی وی دی معیوب رانگ ترن 3 را به فروشنده پس دادم و یک دی وی دی سالم گرفتم. هزار بار آقای فروشنده را قسم دادم که تورو خدا این یکی دیگر سرکاری نباشد. آمدم خانه با کلی شوق نشستم پای فیلم. یک پنج دقیقه ای بدون دردسر داشت جلو می رفت. با یک صحنه خانوادگی شروع شد و بعد از آن هم سه چهار تا چشم در آوردن و دست و پا بریدن و ایضا خوردن اجزا بریده شده. داشتم کم کم جذب فیلم می شدم که دیدم دوباره دارد بازی درمی آورد. چون عادت به محکم کاری دارم فیلم سروگیتس توی کشو آماده بود وبرای پیشگیری از هر نوع زد حال آنرا سریع جایگزینش کردم. فیلم تقریبا جالبی بود، پر از اکشن و اضطراب با بازی بروس ویلس. تقریبا جز آن دسته فیلم هایی است که دو ساعتی که سرگرم تماشای آن هستی وقت فکر کردن به چیز دیگری را نداری. موضوع فیلم شرح روزگاری در آینده است که انسانها به منظور حفظ زیبایی و سلامت خود موجوداتی مجازی یا همان سروگیت ها را جایگزین خودشان کرده اند و از منزل آنها را کنترل می کنند و کارهای زندگی روزمره را توسط آنها انجام می دهند. البته نمی خواهم کل فیلم را تعریف کنم تا اگر دوست داشتید خودتان بروید و ببینید، ولی در آخر فیلم دریک صحنه، تام (همان بروس ویلیس) به همراه مسئول کنترل پنل تشکیلات سروگیت ها که یک انسان واقعی است می خواهند ارتباط همه آدم های واقعی را با سروگیت ها قطع کنند. در آخرین مرحله از فرایند قطع ارتباط که در مقابل گزینه آیا می خواهید انتقال لغو شود؟ قرار می گیرند، و مسئول کنترل پنل می گوید بله را انتخاب کن، ولی تام بعد از چند لحظه فکر کردن خیر را انتخاب می کند. من احساس می کنم قاعدتا با انتخاب خیر باید سروگیت ها از کار نیفتند ولی بر عکس می شود و همه آنها در یک لحظه و در تمام جهان از کار می افتند. نمی دانم من فیلم را بد دیده ام یا مشکل سوتی فیلمنامه ای است؟

۱۳۸۸ آبان ۱۸, دوشنبه

دل تنگی نامه دو


هنوز نمی دانم باید بروم سراغش یا نه. روزی که قهر کردیم آنقدر از حرف هایش ناراحت بودم که همه راه های ارتباطی مان را قطع کردم تا اگر روزی مثل امروز هوای برگشتن به سرم زد، نتوانم. همه شماره تلفن هایش را از فون بوک موبایلم پاک کردم. آیدی اش را هم از مسنجر. توی همه سایتها ریمووش کردم.

امشب داشتم اینباکس فیس بوکم را چک می کردم که چشمم به مسیج هایی که چند ماه پیش
میانمان رد و بدل شده بود افتاد. دلم خواست مسیج بدهم و بگوییم که چقدر دلم برایش تنگ شده است. برای همه چیزش. برای مهربانی هایش. برای بی حواسی ها و اشتباهات خنده دارش . حتی برای لجبازی هایش . برای آن همه تلفن صحبت کردن های شب تا صبح و صبح تا شب و بحث هایی که همیشه لذت می بردم. بگویم که می خواهم او را تا همیشه در کنار خودم داشته باشم، ولی نه در نقش دوست دخترم، بلکه به عنوان یک دوست . یک خواهر. یک همراه. یک فرشته مهربان.

نمی دانم چرا با این همه هوش عاطفی که داشت (و هنوزم دارد) و این همه که من را می شناخت هیچ وقت نتوانست این را درک کند که : منی که در قالب دوست پسرقرار می گیرد چقدر حال بهم زن و گند می شود. و این که تا این حد اصرار داشتم تا اجازه دهد رابطه همینطور که هست پیش برود به این خاطر بود که جایگاهش در زندگی من خیلی بالاتراز یک معشوقه بود که امروز هست و فردا و یا شاید پس فردا "خداحافظ" و "کات" و "تمام". این بود که با تمام وجود دوستش داشتم. این بود که با همه برایم فرق داشت.

از آن طرف می ترسم حالا که همه چیز را با این همه سختی فراموش کرده دوباره برگردم و آتش به زخمش بزنم . دلم نمی خواهد در مخمصه قرارش دهم تا بین نبودن من و یا کشتن خواسته قلبی اش یکی را انتخاب کند. و تازه نمی دانم اصلا آیا با وجود آن همه بد و بیراه و فحش های روشنفکری و انگ زدن هایی که آن شب بینمان رد و بدل شد هنوز هم برایش همان آدم قبلی ام؟

نمی دانم ..

۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

تبریک می گم .. بابا شدی!

امروز می خواهم از همین تریبون مراتب سپاسگزاری خود را از سرکارالیه دوشیزه خرس مهربون (ملفب به برچسب) اعلام کنم. خوشبحتانه احتمالا و گوش شیطان کر مثل اینکه بعد از آن همه بی قراری و کتک کاری و گریه زاری بالاخره به این نتیجه رسیدند که من نه آن شاهزاده سوار بر اسب سفید رویا ها و نه آن پیلمرد پیل افکن ناجی لحظه های بی پناهی و نه آن عشقباز لحظات پر هوسم و همچنین آندرستند فرمودند که من را چه به این قرتی بازی ها .. و من اگر زرنگ باشم اول می پردازم به درد های طاقت فرسای خودم و دستی به سر گوش زندگی ام می کشم .. تا بعد نوبت به دختر مردم برسد! خرس مهربون عزیز اگر همینطور ادامه بدهد قول می دهم که تا چند وقت دیگر شاید هر پنج، شش روز یکبار آنهم فقط به هنگام دست شویی رفتن از من یاد خواهد کرد. خدا کند که همینطور باشد و در همین حال که دارد پیشرفت می کند به این نکته هم واقف شود که دوست داشتن زوری نیست و نمی توان با کتک کاری وعربده کشی و فیلم هندی بازی کردن کسی که نمی خواهدت را مال خود کرد. به خصوص منی که هیچ وقت این را درک نکردم که چه دلیلی دارد که مال کسی باشم؟ مگر آدم دوچرخه یا گوشی موبایل است که بخواهند صاحبش شوند؟البته هنوز باور اینکه واقعا تصمیمش را گرفته و مثل خانم های سر به راه رفته باشد پی زندگی خودش برایم سخت است. خدا کند که سرکاری نباشد.>راستش را بخواهید فقط کمی از این نگرانم که نه ماه بعد بیاید بغلم کند و بگوید : تبریک می گم .. بابا شدی!

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

م.ق

فقط ازاین زورم می گیرد که خیلی بچه گانه رابطه را به فاک دادیم. از پشت کامپیوتر و با چهار تا کلمه بی روح . مسخره ترین نوع دعوا کردن! مگر می شود سه سال دوستی را در عرض یک ربع و با یک چت ساده به هم بپاشی؟ آن هم تو که همیشه حواست به همه چیز بود؟ چطور شد که تو، تنها آدمی که همیشه دقیقا و مو به مو همانطور که می خواستم با من رفتار می کرد، همه چیز را به خاطر یک بداخلاقی من نادیده گرفتی؟ تو که همیشه همه اخلاق های سگی مرا با تمام وجود درک می کردی و وقتی هار می شدم و می افتادم به دری وری گفتن، به جای اینکه طردم کنی به طرفم می آمدی و لبخند تحویلم می دادی .. تو که من را می فهمیدی!! .. پس کجا رفت آن اقیانوس فهم و درک؟
دلم می خواهد زنگ بزنم و بعد از یک دل سیر معذرت خواهی بنشینیم و گپ بزنیم و لبریز لذت شوم از همراهی با تنها دلخوشی زندگی ام. می خواهم برگردم با اینکه می دانم آن روزهمه پلها را خراب کردیم. حرمت ها را به هم زدیم. دست گذاشتیم روی جاهایی که نباید می گذاشتیم. دلم می خواهد زنگ بزنم و همه این ها را همین الان به تو بگویم. ولی به خودم می گویم حالا که تمام وکمال من را از همه سوراخ سنبه های زندگیت بیرون کردی، آمدنم را به حساب خودخواهی ام خواهی گذاشت یا اینکه می شوی همانی که هر لحظه بودنش شادم می کرد و شوق زندگی می داد؟

بگذریم ... فقط کمی دلتنگت شده بودم.
 
ساخت سال 1388 شبهای بی ستاره.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده