صفحات

۱۳۸۸ آذر ۲۵, چهارشنبه

به یک دختر خون آشام مهربان نیازمندیم


یکی از بزرگان می گوید: مردم دنیا 3 دسته هستند: 1. طرفدارهای Jacob؛ 2. طرفدار های Edward؛ و 3 اونهایی که اصلا نمی دونن قضیه چی هست!
البته من خودم مثال نقض این فرضیه ام و عاشق Alice هستم. دختر خون آشام مهربان اگر سراغ دارید معرفی بفرمایید. از آشناییشون خوشحال خواهیم شد.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

قهوه ای

نوشته های اینجایم رنگ غم گرفته. زندگی بیرون از اینجایم نکبتش هزار برابر بیشتراز این نوشته ها است. نمی دانم آخرش می خواهد چطوری بشود. به خودم می گویم تنها راه درست شدنش اینست که یک منجی فداکار و جان بر کف دست از زندگی خودش بشوید و با آستین های بالا زده وارد زندگی من شود تا یکی یکی مشکلات را از سر راه بردارد و زندگی بشود همانی که مطلوب من است. بعد از آن طرف یاد حرفی که همیشه توی موارد مشابه به بقیه می گویم می افتم؛ اینکه هیج کس به جز خودم نمی تواند به من کمک کند. حالا که خودم مخاطب حرف خودم قرار می گیرم انقدر به نظرم مسخره می آید که استفراغم می گیرد. من واقعا دیگر خودم نمی توانم به خودم کمک کنم. بیرون هم که کسی نیست. پس تکلیف من چه می شود؟ آسایشگاه روانی؟ قبرستان؟

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

تولد


این روز ها به حدی توی نا امید و سردرگمی غرق شده بودم که به تنها چیزی که فکر نمی کردم روز تولدم بود. اینجا هم آمده بودم که طور دیگری برای تولدم بنویسم. ولی باز مثل همه تولد های قبلی انگار یک نیروی ماورایی با یک انرژی فوق العاده نخواست بگذارد روز تولدم مثل بقیه روز ها باشد برایم. دلم می خواهد فکر کنم این همه حس خوب همان انرژی های مثبتی هستند که دوست دارانم دارند برایم می فرستند. و باز می خواهم فکر کم حتما تعداد این آدم هایی که دوستم دارند آنقدر زیاد هست که می تواند فاز منفی های بعضی آدم های مذخرف دور و برم را خنثی کند. پس امروز را به قدر دانی از همه آنهایی که وجودم برایشان ارزشمند است و فقط و فقط از اینکه منی هم در این دنیا در کنارشان وجود دارد احساس خوشحالی می کنند، شاد می مانم و فراموش می کنم که این دومین سال است که پدر تولدم را تبریک نمی گوید. پدرعزیز! دیگر واقعا برایم مهم نیست که دوستم نداری. خوشبختانه آدم های عزیز زیادی در زندگیم هستند که عاشقانه دوستم دارند با اینکه از همه ضعف ها و نا توانایی هایم آگاهند و من را "همینطور که هستم" و "فقط به خاطر این که هستم" دوستم دارند و دلگرمم می کنند برای زنده ماندن. و داری می بینی که من هنوزهم زنده ام و عاشق زندگی ...

27 سال گذشت. 27 سالی که جاهاییش خوب بودم، جاهایی هم بد. هم اوج موفقیت را تجربه کردم و هم شکست را. هر چه بوده الان از نتیجه ای که از زندگی گرفته ام راضی ام و حتی یک لحظه هم نمی خواهم این جایی که هستم را با دیگری عوض کنم. و همه سعیم را می کنم که رشد کنم و خیلی بهتر از اینی که هستم شوم.

تولدم مبارک.

۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

کاش آن روز هم می فهمیدی

توی وبلاگش نوشته:

"من نباید چیزى باشم که تو می خواهى، من را خودم از خودم ساخته ام، تو را دیگرى باید برایت بسازد.
...
منى که من از خود ساخته ام، آمال من است
تویى که تو از من می سازى آرزوها و کمبودهایت هستند.
...
و من متعهد نیستم چیزى باشم که تو می خواهى
و تو هم می توانى انتخاب کنى که مرا می خواهى یا نه
ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى.
می توانى دوستم داشته باشى همینگونه که هستم، و من هم
می توانى از من متنفرباشى بى هیچ دلیلى و من هم
چرا که ما هر دو انسانیم.
این جهان مملو ازانسان هاست
پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد
همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذاراگر انسان ها را از پشت نقاب هاى متفاوتشان شناختى،
و یادت باشد که کارى نه چندان راحت است.
"

...
خوب بود یک ذره به حرفهایی که میزنی اعتقاد هم داشتی. کاش آن روز هم قبل از اینکه به من نسبت خودخواهی بدهی یادت بود که "همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت" و آنقدر با هوش بودی که می توانستی "انسان ها را از پشت نقاب هاى متفاوتشان بشناسى" و همان موقع که می گفتم "می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى"، معنی حرفهایم را درک می کردی. کاش میتوانستی "دوستم داشته باشى همین گونه که هستم" و قبول می کردی که "ما هر دو انسانیم" و "این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد".

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

در راستای روشن سازی ذهن آمریکایی ها

یک - یک موقع فکر نکنید 7-8 روزی که ننوشتم به خاطر این بوده که جایی مشغول شده ام یا رفته ام مسافرت. نخیر! می دانید که این جور نا پرهیزی ها به من نمی آید و من همه را تکذیب می کنم. علت ننوشتنم هم فقط این بود که مخم کار نمی کرد. یعنی هر چی زور زدم چیزی ازش تراوش نشد که بشود نوشت.

دو - پریروز در آن مصاحبه ای که گفته بودم شرکت کردم و به شکل افتضاحی گند زدم. دلیلش هم اینست که آدم ایده آلیستی هستم و در نتیجه دلم می خواهد دقیقا همان چیزی که فکر می کنم را به زبانم بیاورم. همان اول مصاحبه خودم داوطلبانه گفتم که تا به حال توی کل عمرم یک بار هم به کسی درس نداده ام. یک سوال هم در مورد وقت شناسی بود که جواب دادم عدم رعایت وقت شناسی اگر نظم کار ها به هم نخورد و بشود علیرغم آن به نتیجه مورد نظر رسید اشکالی ندارد (فکر کنم یکی از اصلی ترین دلایلی که به خاطرش ردم کنند همین باشد). مصاحبه کننده هم سریع زد توی فلان جایمان و گفت: "نخیر! وقت شناسی برای یک معلم مثل اکسیژن می ماند!" (یا یک چیزی تو همین مایه ها). چند تا سوال دیگر هم در مورد شرایطی بود که ممکن است در کلاس اتفاق بیفتد و من باید عکس العمل خودم را نسبت به آنها می گفتم که همه را از دم پرت و پلا جواب دادم. در کل اجتمال اینکه قبولم کنند چیزی در حد صفر است.

سه - این لینک یک ویدیو هست که به گفته کسی که توی YouTube آپلودش کرده ساخته شده تا ذهن آمریکایی ها نسبت به واقعیت های ایران روشن شود. البته که احتمالا سازندگان برای ساختن ویدیو گونی گونی فسفر دود کرده اند و به فضا فرستاده اند. ولی خوب متاسفانه همه جور استعدادی را در همه کس نمی توان یافت. داستان اینجاست که در حالی که گوینده ویدیو می خواسته به بیننده القا کند که سازندگان این ویدیو آمریکایی هستند ( مثلا در اشاره به دولت آمریکا می گوید "دولت ما باید ... ") ، ولی در جایی از ویدیو یادش می رود که ساکنین بلاد کفر قادر به تلفظ حجای "خ" نیستند و مثل یک آدمی که نسل اندر نسل ایرانی بوده است می گوید خوزستان( به جای کوزستان در تلفظ آمریکایی). حالا که دیگر از صداقت و حسن نیت سازندگان ویدیو مطمئن شدیم می توانیم بشینیم ببینیم و از محتوا کمال استفاده را بنماییم.

چهار - توی این مدت Spy Game ، American Pie -The Book of Love و Twilight را دیدم که با این آخری خیلی حال کردم. ظاهرا قسمت 2 هم دارد که الان تو آمریکا در حال پخش است ( خوش به حالشان).

پنج - پریروز بچه های دانشگاه ما که خیلی عالی بودند. هر چند که تعدادشان خیلی زیاد نبود (2-3 هزار نفری بودند) ولی به نظر من همین که 2 نفر هم بیایند و بگویند ما هستیم ارزشمند است و نتیجه مطلوب را گرفته اند.

۱۳۸۸ آذر ۱۱, چهارشنبه

صادقانه ازتان بدم می آید

آقاجان چرا از من نمی کشند بیرون؟ .. دانشگاه را می گویم. واقعا حال دانشگاه رفتن ندارم. اصلا حالش را ندارم که هیچ، انگار دو تا دست هم محکم من را گرفته و تمام زور خودش را می زند که نگذارد بروم. وجدانن اگر یک روز از گرفتن کارشناسی ارشد منصرف بشوم اولین دلیلش یک مشت آدم بی شرف هستند که خود را جای استاد دانشگاه جا زده اند. تو ارواح خودتان و دانشگاهتان و رئیس و روسایتان. صادقانه بدم می آید از همه تان. دلیلی نمی بینم چیزی که بهش اعتفاد دارم را ازتان پنهان کنم.
حالا این همه تنفر از استاد ها را می بینید؟ داشته باشید امروز چی شد! آن امتحانی که گفته بودم دارم برایش می خوانم را دادم. امتحان در مورد استخدام برای تدریس در یک موسسه زبان بود. بعد از امتحان مسئول آموزشگاه زنگ زد و گفت علی الحساب در قسمت کتبی با نمره خوب قبول شده ام. مانده یک مصاحبه که قرار است دوشنبه باشد. اگر قبول شوم باید از 25 آذر بروم تدریس کنم. کار دنیا را می بینید؟
با اینکه تا حالا یک کلمه هم به کسی درس نداده ام ولی کلا حسم مثبت است. الان احساس می کنم به اندازه یک اقیانوس مطلب توی دلم مانده که می خواهم به بقیه یاد بدهم. کی می داند شاید چند وقت دیگر بفهمم اصلا از اولش هم باید این کاره می شدم. شاید توانستم حداقل در کلاس درس خودم شیوه تدریس که همیشه دوستش داشته ام را پیاده کنم.

از گلشیفته و شهره بیاموزیم

مصاحبه های گلشیفته فراهانی و شهره آغداشلو را در بی بی سی و صدای آمریکا دیدم و لذت بردم. درود به این دو بانوی بزرگوار که در این اوضاع به شدت خر تو خر فرهنگی کشورمان نماینده راستین فرهنگ و شعور ایرانی هستند. دیدن این چیز ها به آدم قوت قلب میدهد که هنوزهم آن فرهنگ چندین و چند ساله، که این روزها اکثرمان بیشتر فقط حرفش را می زنیم و می شنویم، چگونه در عمل با ذهن و روح آدم هایی این دنیایی عجین مانده. ببینیم و درس بگیریم چگونه قضاوت کردن را، شعار ندادن را، چگونه یه مخاطب احترام گذاشتن و صادق بودن را.
 
ساخت سال 1388 شبهای بی ستاره.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده