شب
سکوت
سرزمین جادویی من
سرزمینی که در آن آپارتمان و بزرگراه نمی بینی
ساکنانش ناشناخته اند ولی نه از جنس آدم های آن دیگر سرزمین،
سرزمین آشفته
.
.
.
سرزمین آشفته
.
.
.
روی سر در ورودی سرزمین جادوییم نوشته ام:
ورود غم اکیدا ممنوع
احساس پوچی ممنوع
و در جایی دیگر:
لطفا در این سرزمین به میزان کافی به همدیگر توجه کنید
.
.
.
شب های پر ستاره
آسمان که با نور این همه ستاره روشن تر از روز می نماید
من
دراز کشیده ام روی علف های نمناک
و می فهمم خنکی مطبوعش را،
که لباسم را نمناک کرده ...
غرق در لذت ابدی تماشای آسمان شب و ستاره هایش
و پشت ستاره ها
کهشانی به رنگ سیاه و ارغوانی و گاهی رده های نور بنفش در افق دوردست
کهشانی به رنگ سیاه و ارغوانی و گاهی رده های نور بنفش در افق دوردست
و تکه سنگ هایی که سایه روشنی دارند
حضورشان احساسی لبریز از امنیت برایم به ارمغان می آورد
و نسیمی که حرکتش را روی دست و بعد روی صورتم حس می کنم
آزادی، آرامش ..
اینجا همه واژه ها به مفهوم اصیل خود تجلی یافته اند
قابل لمس،
و چه دست یافتنی!
و چه دست یافتنی!
.
.
.
ساکنان سرزمین آشفته
لطفا از خواب بیدارم نکنید
من دیگر هیج جا نمی روم
همین جا
در سرزمین رویا هایم می مانم
رویا می بافم