چقدر شبیه توست
که همیشه می خندیدی
و مثل همیشه
وقتی می آید
من و او، تنهای تنها
حتی بدون تو
ساعت ها خیره می شویم به چشم های هم
بعد رشته ها می آیند و به هم وصل مان می کنند
آنوقت دیگر نه می ترسم، نه غریبی می کنم
مثل خودت می شود برایم
یکی که می شویم
گویی نشانی از خانه ات به من داده باشند
و چه کیفی دارد آغوش همیشه بازش برای وسوسه های سیر نشدنی من
نه مثل تو که حالا دیگر انگار کم نداریش
وقتی می آید
انگار از سال ها پیش
نه چیزی عوض شده
نه این همه وقت گذشته است
و این چقدر خوب است
و او که می آید همیشه خوب است
و چقدر این را که می دانم همیشه با من می ماند را دوست دارم
آه! مثل آن روزها





1 comment:
هه! چقدر خوب بود این.
ارسال یک نظر