صفحات

۱۳۸۹ شهریور ۲۱, یکشنبه

سفر به لحظه هایی که دوراند

در تاریکی شب همه توی اتاقی هستیم و در حالی که چراغ ها خاموش اند، من و همه آنهایی که دوستش دارم دور هم جمع شده ایم. همه خواب هستند و ما با وجود اینکه دلهره داریم مبادا کسی از شنیدن سروصدا های ما بیدار شود، همچنان مشغول به شیطنت های کودک وارمان هستیم. همه هستند. حتی ساحل هم هست! صحبت هایمان که ته می کشد به پیشنهاد من شروع به بازی پوکر می کنیم. همان شوق و شور را دارم که همیشه موقع شروع بازی داشته ام. مخلوطی از هیجان و لذتی بی پایان. 
***
همه دوستانم توی یک اتاق جمع شده اند . وارد اتاق که می شوم می بینم کسی روی زمین دراز کشیده. با ریش نتراشیده و اندامی فربه و صورتی مملو از معصومیتی کودکانه. رویش ملحفه ای افتاده.چیزی شبیه یک گوشی تلفن قدیمی که به یک گوشش چسبیده و آن را با دست هایش نگاه داشته است. بچه ها به سبک اجرای سرودهای کودکانه دبستان دسته جمعی شروع به خواندن ترانه ای می کنند. محو ترانه بچه هاشده ام. ناگهان می فهمم فردی که روی زمین دراز کشیده، مرده است.  ترانه ای که بچه ها می خوانند موسیقی ای است که مرد عمری در آن اتاق، در دنج تنهایی اش به آن گوش می داده و حال انگار مرثیه ایست بر نبودنش. دوباره به چهره اش نگاه می کنم. با یک گوشی در دست و با معصومیتی کودکانه، به یک سو دراز کشیده، با چشمهایی بسته که دیگر هیچ وقت باز نخواهند شد. می زنم زیر گریه. انگار تازه او را شناخته ام. بی تفاوتی در چهره بقیه ملموس است: «دیوانه ای از جمع دیوانگان کم شده».  یاد پاکی نگاه هایش می افتم. معصومیتی که در طول عمرش کمتر سعی کردم قدر دانشان باشم. باران اشک هایم صورتم را کاملا خیس کرده است... بچه ها هنوز دارند ترانه می خوانند.
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Furl
  • Reddit
  • StumbleUpon
  • Donbaleh
  • Technorati
  • Balatarin
  • twitthis

1 comment:

صووورتی گفت...

چقدر عوض شدی...

ارسال یک نظر

 
ساخت سال 1388 شبهای بی ستاره.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده