صفحات

۱۳۸۹ تیر ۲۷, یکشنبه

یک شب که با بقیه شبها فرق می کرد

اولی می رود. دومی هم همینطور.سومی هم. و بالاخره یک روز نوبت شخصی می رسد که به خیالت رفتنش محال است. زندگی بدون او؟ هه! حرفش را هم نزن.
آخر مگر می شود کسی که فقط با بودنش است که زندگی ات معنی می گیرد، کسی که جوشش زندگی ات فقط به خاطر حضور او است برود؟ نه! زندگی اینقدر ها هم بی رحم نیست!
او می رود. و روزها و ماه ها و سال های بعد، چه ناجوانمرادانه تو می مانی و تو، تو وتنهایی ات، تو و آغوش خالی ای که تمنای یک بار دیگر لمس کردن گرمای تنش را دارد. همان حس سرزدن به مدرسه در تابستان؛ تو بودی و نیمکت های خالی که با نگاه به هر کدام خاطره ای برایت زنده می شد.
زمان که می گذرد به نظر می رسد دوباره شرایط به روال عادی اش بر میگردد. روزها و شب ها بدون حضور او می گذرند. به خودت می گویی آنقدر ها هم سخت نبود. دیگر فکر می کنی فراموش کرده ای همه چیز و همه کس را : با تنهاییت خو گرفته ای. سنگ شده ای.
بعد از گذشت سالهای زیاد در یکی از شب ها.. شبیه همه آن شبهای دیگر که بدون حضورش- بدون داشتن احساسی از نبودنش- سر روی بالشت گذاشته ای، می آید. و چه شور انگیز می آید! گیرم که رویا باشد. گیرم که او دیگرمال تو نیست، گیرم مدت هاست راه زندگی اش از تو جدا است. گیرم سال هاست شب ها با دیگری می خوابد. چه فرقی می کند؟  هنوز هم همان است که بود. من هم.
می بینی همه چیزهنوز تازه است. بکر بکر مثل همان روز هایی که بود. لبخند هایش واقعی است. هنوز هم حضورش برایت تکیه گاهی است محکم و گویی تا ابد پابرجا. یک باره همه بدبختی هایی را که در نبودش کشیده ای فراموش می کنی، دوباره انگار حسی به تو می گوید از ابتدای خلقت گوشه ای اززندگی نیز برای تو در نظر گرفته شده است. و وجود داری. حتی برای چند لحظه کوتاه. به کوتاهی دیدن یک رویا..
.
.
شب عشق زیباترین شب دنیاست
امشب تو ای و من
و هزار ستاره
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Furl
  • Reddit
  • StumbleUpon
  • Donbaleh
  • Technorati
  • Balatarin
  • twitthis

0 comment:

ارسال یک نظر

 
ساخت سال 1388 شبهای بی ستاره.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده