
تقریبا صبح شده است. روشنایی صبح از پشت پرده سو سو می کند. مثل دو تا جسد همان جا روی زمین جلوی تلویزیون ولو شده ایم. حرکت دست هایش روی بدنم حس خوبی می دهد. جای مشت های دیشبش روی صورتم هنوز درد می کند. گوشه پتو را کمی به طرف خودش می کشد. می گوید هنوز باورم نمی شود این تویی که اینجا کنار من خوابیده ای. از دیشب تا حالا صد بار این را تکرار کرده. هر بار هم که این را می گوید لب هایش را روی شانه ام می گذارد و بوسه ای می زند. می گوید می خواهم بیشتر باورم شود که هنوزم هستی. دست هایم را می گیرد و روی کمرش می گذارد. سرش را روی سینه ام فشار می دهد: تو از یک دختر چه می خواهی؟ مگر این نیست که دلت می خواهد هرچه گفتی بگویم چشم. مگر دوست نداری همه کار هایم مطابق میل تو باشد؟ بعد خیره می شود به چشم هایم: قول بده تا وقتی ایران هستی مال من باشی. قلط می زنم و پشتم را به او می کنم. به بهانه خستگی سوالهایش را بی جواب می گذارم. جوابی ندارم برای حرف هایش. جوابی که بشود به زبان آورد. نمی توانم به او بگویم دختر رویایی من باید سایز sینه هایش بزرگتر از سایز sینه های او باشد. یا اینکه هیج وقت علاقه ای به میک آپ موهایش نداشته ام. چطور بگویم از لباس پوشیدنش خوشم نمی آید. چطور بگویم همیشه از آن پیرسینگ بینی اش متنفر بوده ام.





6 comment:
خشت يا گشنيز
يا آس نحس
چه فرقي دارد ؟
وقتي دل تك گم شده است ؟
اگه خوشت نمی اومد چرا رابطه رو باهاش شروع کردی؟ چرا گذاشتی بهت علاقه پیدا کنه؟ فقط به خاطر رفع نیاز خودت؟
چیز دیگه ای خواستی بگو ها... تعارف نکن!
:دی
:دی
ببین کل داستان رو خوب نوشتی فقط یک تناقض کوچولو داره بعد از هم آعوشی با کسی که در این حد ازش خوشت نمیاد اون نوازش قاعدتا نباید احساس خوبی بهت بده. بعنوان یک مرد باید این موضوع رو بدونی!
ضمنا یک غلط دیکته هم داری(چشمک)
@naghmeh: نمی دونم شاید قاعدتا اینجوری باشه که می گی، ولی واقعا اون لحظه چیزی که من درک کردم این بود که احساس خوبی می داد و من هم همونو نوشتم!
ارسال یک نظر