صفحات

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

حماقت

شرم می کنی؛ می ترسی؛ پر التهاب می شوی؛ وقتی آرزوی نبودنش را به زبان می آوری -در حالی که خوب می دانی حتی اندیشیدن به لحظه ای زیستن، بی آنکه مطمئن باشی او هم درگوشه ای از همین خاکی که تو پای بر روی آن می گذاری و زیر سقف همین آسمانی که بالای سر تو است حضور دارد -تو را به غایت مرگ می ترساند. بعد که به حال خودت می آیی حس می کنی کمرت زیر بار تلی از اندوه خم شده و تازه می فهمی چه لاف بزرگی زده ای وقتی گفتی می توانی بدون استشمام عطر نفس هایش ثانیه ای نفس بکشی.
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Furl
  • Reddit
  • StumbleUpon
  • Donbaleh
  • Technorati
  • Balatarin
  • twitthis

2 comment:

azar گفت...

baziha bodaneshon har ghadr ham ke azardahande bashe behtar az nabodaneshone.

سوگند گفت...

سال ِ بد
سال ِ باد
سال ِ اشک
سال ِ شک...
...
بهار از باغ ما رفته است ما افسانه مي گوييم ...
۰۰۰
پشت ميله ي بغض گرفته اي كه دلتنگي ام را امضا مي كند ؛
با تنهايي شانه هايم كه ماري حتي نوازشگرش نيست
در حصار اين همه آتش كه در رگم جوانه مي زند
... بيدار شو ؛
صداي زنگ اين همه ساعت ناكوك كافي نيست؟
حالا چون خوابم نمي برد ... بايد براي پر كردن اين روز بي دليل
به افسانه دل بسپارم ؟
همه ي زندگي ات گاه به هم مي ريزد ...هر چقدر هم که مطمئن باشی میتوانی

ارسال یک نظر

 
ساخت سال 1388 شبهای بی ستاره.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده