صفحات

۱۳۸۸ آبان ۱۴, پنجشنبه

م.ق

فقط ازاین زورم می گیرد که خیلی بچه گانه رابطه را به فاک دادیم. از پشت کامپیوتر و با چهار تا کلمه بی روح . مسخره ترین نوع دعوا کردن! مگر می شود سه سال دوستی را در عرض یک ربع و با یک چت ساده به هم بپاشی؟ آن هم تو که همیشه حواست به همه چیز بود؟ چطور شد که تو، تنها آدمی که همیشه دقیقا و مو به مو همانطور که می خواستم با من رفتار می کرد، همه چیز را به خاطر یک بداخلاقی من نادیده گرفتی؟ تو که همیشه همه اخلاق های سگی مرا با تمام وجود درک می کردی و وقتی هار می شدم و می افتادم به دری وری گفتن، به جای اینکه طردم کنی به طرفم می آمدی و لبخند تحویلم می دادی .. تو که من را می فهمیدی!! .. پس کجا رفت آن اقیانوس فهم و درک؟
دلم می خواهد زنگ بزنم و بعد از یک دل سیر معذرت خواهی بنشینیم و گپ بزنیم و لبریز لذت شوم از همراهی با تنها دلخوشی زندگی ام. می خواهم برگردم با اینکه می دانم آن روزهمه پلها را خراب کردیم. حرمت ها را به هم زدیم. دست گذاشتیم روی جاهایی که نباید می گذاشتیم. دلم می خواهد زنگ بزنم و همه این ها را همین الان به تو بگویم. ولی به خودم می گویم حالا که تمام وکمال من را از همه سوراخ سنبه های زندگیت بیرون کردی، آمدنم را به حساب خودخواهی ام خواهی گذاشت یا اینکه می شوی همانی که هر لحظه بودنش شادم می کرد و شوق زندگی می داد؟

بگذریم ... فقط کمی دلتنگت شده بودم.
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Furl
  • Reddit
  • StumbleUpon
  • Donbaleh
  • Technorati
  • Balatarin
  • twitthis

2 comment:

آذر گفت...

گاهی این دعواها لازمه تا دلخوری هامون مشخص بشه. به نظر من بهش زنگ بزن حتما اونم منتظره.

دنیا گفت...

برای من هم خیلی از این اتفاقها افتاده... من هم می گم بهش زنگ بزن...

ارسال یک نظر

 
ساخت سال 1388 شبهای بی ستاره.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده