هر آدمی در شرایطی مخصوص به خودش به دنیا می آید و بزرگ می شود. از اول و تا همین چند سال پیش فکر می کردم هر چند این شرایط توانایی این را دارد که روی فرد تاثیر بگذارد ولی هر کسی بخواهد می تواند با نیرو و اراده خودش تاثیر این شرایط را خنثی کند و هر آینده ای مطلوبی که خودش می خواهد را برای خود تعیین می کند. این طرز فکر شاید به علت اعتقاد درونی من به وجود عدالت و زندگی عادلانه بود. شرایطی که در آن رشد کردم هیچ وقت نرمال و مثل آدم های دور و برم نبود. همیشه احساس می کردم برآیند شرایطی که در زندگیم وجود دارد در جهتی است که می خواهد مرا از هدف هایم دور کند. به همین خاطر هم همیشه سعی می کردم با موضع گرفتن بر علیه تاثیرات بد و تلاش به حرکت در جهت عکس آن، این شرایط را خنثی کنم و آینده خودم را طوری بسازم که خودم می خواهم، مستقل از هر آن چیزی که محیط تحمیل می کند، و در نهایت چیزی بشوم که خودم می خواهم نه آنکه روزگار می خواهد. همیشه هم امید داشتم که اینطوری خواهم توانست در آینده انسان موفقی باشم؛ مثلِ و یا حتی بهتر از همه آنهایی که شرایط بد من را نداشته اند. همیشه فکر می کردم انسان این توانایی را دارد که موفقیت را با دست های خود و بدون کمک شرایط بدست بیاورد، و تازه این مقابله با این شرایط را تمرینی می دانستم که با روبرو شدن با آنها می شود تجربه کسب کرد و با کمک آنها به سمت تکامل و پیشرفت قدم برداشت.
حالا با گذشت این همه سال دارم به این نتیجه می رسم که با اینکه روشی که پیش گرفته بودم مطلقا اشتباه نبوده - و شاید بشود گفت راهی غیر از آنچه کرده ام نداشتم - با این حال شرایطی که هر کسی توی آن رشد می کند به هر صورت در زندگی هر انسانی تاثیر خودش را می گذارد. من همیشه همه سعی و توانم را روی مقابله با شرایط بد گذاشته ام و در نتیجه و به هر حال با آدمی که در شرایط مطلوب رشد کرده این فرق را دارم که او هم مثل من همانقدر انرژی داشته که می توانسته از آن در جهت تلاش برای بهتر شدن وضعیتش از آن چیزی که بوده استقاده کند. فرض کنید 1000 نفر با هم بخواهند با هم مسابقه دو بدهند، در حالی که یک سری می توانند با سوت داور و بدون هیچ مشکلی می تواند مسابقه را شروع کند ولی عده ای باید اول چندین طناب را از دور پاهای خود باز کرده و بعد شروع به دویدن کنند.
و دقیقا به همین علت است که می گویم این دنیا عادلانه نیست. صرف اینکه چیزی دلخواه ما باشد و به آن علاقه داشته باشیم دلیل بر وجود آن چیز در دنیای بیرونی ما نیست. این برای من که سالها به وجود عدالت در زندگی اعتقاد داشتم و با توهم به عادلانه بودن زندگی تلاش می کردم کمی ناراحت کننده است. خارجی ها اصطلاحی دارند به اسم "?who cares" . سوالی است که معمولا جوابی ندارد. یعنی جواب این سوال آنقدر بدیهی است که جواب دادن به آن مسخره به نظر می آید: "nobody". یک شب دو نفر تصمیم می گیرند باهم بروند زیر پتو و تو را بوجود آورند و در این میان اصولا کسی به نظر تو اهمیت نمی دهد که می خواهی یا نه. بعد هم در شرایط ناتوانی مطلق که شروع به رشد می کنی و دست و پا می زنی برای زندگی کردن و بزرگ شدن. و کسی اهمیت نمی دهد که تو چه چیزی می خواهی "همینه که هست". و کم کم بزرگ می شوی و انسانی می شوی که نتیجه ی ترکیبی از شرایط ارادی و غیر ارادی است. یعنی می شوی همان چیزی که هستی. در آخر هم قضاوت بر اساس همان چیزی است که می شوی و برای کسی اهمیت ندارد که چه چیز هایی تو را به سمت "تو" بودن هدایت کرده و ایده آل تو از "تو" چه بوده است.
کمی غم انگیز است.. و نا امید کننده."?but who cares"
کمی غم انگیز است.. و نا امید کننده."?but who cares"





3 comment:
هیچ چیز عادلانه نیست ولی مجبوریم واسه بهتر شرایطمون تلاش کنیم هر چند گاهی نتیجه ای هم نداره. Fucking Life
آره! موافقم...
اما یه چیزی هم هست... من به یه چیزی رسیدم...اونم اینه که وقتی از یه موضوعی زیاد بگی، اون موضوع تمام نمی شه! تو از " نمی شه " و " خسته شدم " و " بازم نشد " و اینا زیاد گفتی...درست مثل خودم! اما جدا بیا انقدر ازش نگیم ببینیم چی میشه...
هوم؟!
نمی دونم فعلا به حدی گنگم که این چیزا حالیم نمیشه!
ارسال یک نظر