یک من ریش هپلی وار روی صورتم، شلختگی، زندگی پوچ و بی هدفم، راحت طلبی ام، این همه غرور، این کله ک*خل مآبی مزمن ، درس نخواندن، پیچاندن کلاس ها، جواب ندادن به تلفنها و اس ام اس ها، اینکه قرار می گذارم و نمی روم، اینکه می گویم دلم برایش تنگ شده ولی در واقع حسی ندارم، این همه بی احساسی، اتاق به هم ریخته ای که سال به سال روی تمیزی را به خود نمی بیند، رانندگی تخمی، *ون به *ون سیگار کشیدن، حالت حرف زدنم، طرز فکر کردنم، دیوار های ستبر قلعه تنهایی هایم .. همه اینها که زمانی حال می کردم با بودنشان، که دوستشان داشتم و ارزش های زندگی ام بودند؛ حالا تبدیل شده اند به طناب دار دور گردنم.
پی اس: دوباره ناپرهیزی کردم. دوباره منفی شدم. ببخشید. گ*وه خوردم. تکرار نمی شود.





3 comment:
اول برو اون ریشای هپلی وارت رو بزن اینجوری قیافه ات که میزون شد خودت هم کم کم میای رو فرم.
زندگی همه یه جوارایی پوچ شده اینقدر درگیر کار و روزمرگی میشیم که یادمون میره زندگی کنیم و لذت ببریم.
وازآپ؟ باز تلخ شدی.
عمرا کسی زندگیش به پوچی من باشه آذر جون. شرط می بندم
ارزش های زندگی...من این پست رو دوست داشتم...
ارسال یک نظر