صفحات

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

قهوه ای

نوشته های اینجایم رنگ غم گرفته. زندگی بیرون از اینجایم نکبتش هزار برابر بیشتراز این نوشته ها است. نمی دانم آخرش می خواهد چطوری بشود. به خودم می گویم تنها راه درست شدنش اینست که یک منجی فداکار و جان بر کف دست از زندگی خودش بشوید و با آستین های بالا زده وارد زندگی من شود تا یکی یکی مشکلات را از سر راه بردارد و زندگی بشود همانی که مطلوب من است. بعد از آن طرف یاد حرفی که همیشه توی موارد مشابه به بقیه می گویم می افتم؛ اینکه هیج کس به جز خودم نمی تواند به من کمک کند. حالا که خودم مخاطب حرف خودم قرار می گیرم انقدر به نظرم مسخره می آید که استفراغم می گیرد. من واقعا دیگر خودم نمی توانم به خودم کمک کنم. بیرون هم که کسی نیست. پس تکلیف من چه می شود؟ آسایشگاه روانی؟ قبرستان؟
  • Digg
  • Sphinn
  • del.icio.us
  • Facebook
  • Google
  • Furl
  • Reddit
  • StumbleUpon
  • Donbaleh
  • Technorati
  • Balatarin
  • twitthis

8 comment:

shadow گفت...

قبرستان جای خوبی برای خوابیدن نیست. حداقل در آستانه 27 سالگی
اما آسایشگاه روانی، بدون شوخی جای خوبیه برای اینکه تمام فشارها و مسئولیت ها از دوش آدم بر داشته بشن و آدم حس کنه می توونه همه چیز رو فراموش کنه و راحت بخوابه
در ضمن تولدتون مبارک. همراه با بهترین آرزوها

Dreamer گفت...

@shadow: ممنون

صووورتی گفت...

فیلم سوییت نوامبر رو تازگی ها دیدی تو جوشی هنوز؟!!
ببین دریمر جان، اول باید دید مشکلات زندگی شما چی هست... باید دید چیه این غول که خودت شاخ هاش رو نمی تونی بشکنی. بعد ببینی کسی پیدا می شه که واسه خاطر تو با این غوله در بیفته؟!... بچه جان از مشکلاتت حرف بزن... می خوام ببینم چیه که تا این حد تو رو آزار میده!

آذر گفت...

اول قالب قهوه ایت رو با یه قالب رنگی عوض کن. بعد هم صورتی راست میگه مشکلاتت رو بگو تا کمکت کنیم حلشون کنی این تکلیف توئه نه قبرستون( من که خیلی ازش میترسم) نه آسایشگاه روانی ( تو بخش روانی کارآموزی داشتم جای جالبیه ولی بدرد تو نمیخوره)

نغمه گفت...

چطوری بچه جون؟ من برگشتم همین الان ولی از خستگی هلاکم فقط بگم تولدت مبارک و اینکه در فاصله دو پست اینهمه تفاوت احساسی یک کمی نگران کننده س. فردا میام توضیح میدم...

sogand گفت...

من کلن سکوت میکنم...پیش میاد برای همه...البته میتونم برات 1000 تا جمله ی امیدوار کننده بنویسم ولی خب میدونم که وقتی نخوای باورشون کنی نمیشه!

صبا گفت...

من اینجور موقع ها که گند تمام زندگیم رو گرفته با خودم فکر میکنم ببینم چند تا از این مشکلات مقصر مستقیمش منم و چند تاش رو دیگران برام به وجود آوردن. دیگران رو میذارم کنار و سعی می کنممشکلم رو با خودم حل کنم. که گاهی مستلزم اینه که دو ساعت تو هوای سرد پیاده روی کنم.یا کلی کاغذ رو خط خطی کنم. مشکلات رو بگو شاید بتونیم عقل هامون رو بذاریم رو هم.

Dreamer گفت...

ممنون از همه
نغمه جان مرسی بابت تبریک. رسیدن به خیر :)

ارسال یک نظر

 
ساخت سال 1388 شبهای بی ستاره.قدرت گرفته با بلاگر تبدیل شده به سیستم بلاگر توسط Deluxe Templates. طراحی شده بوسیله Masterplan. . بهینه شده برای سیستم فارسی مجتبی ستوده